دوستان قسمت های اول چرته . آخرش خیلی خوب شده و قشنگه . از دست ندین !

مارینت :

سلام من مارینتم . یه دختر دبیرستانی . من 15سالمه و یه برادر و یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که به ترتیب 17 و 19 سالشون هست . خب من لیدی باگ هستم و ....... (یعنی داره در مورد لیدی باگ بودنش ، کت نوار و چیز های دیگه صحبت میکنه . ) من خواهرمو 4 سال پیش در اثر اینکه بهش رعد  و برق خورد از دست دادم . نمیدونم چرا ولی وقتی اینو گفتم یادم به درس و مشقام افتاد . 

_ ججیییییغ 

ای وای بازم یه آکوماتیز داریم . تیکی لکه ها روشن . ...     من باید برم فعلا   

آدرین :
سلام من آدرین آگرست هستم . من 15سالمه و یه خواهر کوچکتر از خودم دارم که اسمش آدرینا هست. من خواهرم رو 4 سال پیش از دست دادم. چون بهش رعد و برق خورد و جلوی چشمام  ناپدید شد . من حدودا 2 سال هست که کت نوار هستم و عشق زندگیم لیدی باگ هست. ولی وقتی میبینم که هربار منو پس میزنه ، بهم برخورد ولی هنوزم دوسش دارم . مادرم رو یک سال پیش ازدست دادم و از اون موقع پدرم باهام سرد شد . من یه پسر دبیرستانی و یه مدل معروف و مشهور پاریس هستم و همه ی دخترا عاشقم هستن . البته نا گفته نماند که من به مارینت شک کردم چون احتمال میدم لیدی باگ باشه . به خاطر همین هم امروز میخوام دنبالش کنم که بفهمم کی هست .

آدرین : 

- جیییغغععع 

اوه فکر کنم باز آکوماتیز داریم فعلا 

پلگ پنجه ها بیرون 

لیدی باگ :

خداحافظ پروانه کوچولو 

میراکلس لیدی باگ 

خداحافظ پیشی 

داشتم میرفتم که کت دستمو گرفت . 

کت : تا کی میخوای خودتو از من مخفی نگه داری ؟

لیدی: کت خودتم میدونی که نباید هویت هامون رو بدونیم

کت : آره آره ولی این زجر آوره که ندونی عشق زندگیت کیه . که یه دفعه صدای گوشواره های لیدی باگ در اومد .  

حالا هم باید بری ... 

لیدی : خدافظ پیشی .

کت نوار : باید الان دنبالش کنم . بعد به خاطر نگهبان بودم معجزه آسا ها خودم رو بهش نشون بدم ... به خاطر همین یواشکی دنبالش کردم تا رسید به ی تابلو ی تبلیغاتی و چون کسی نبود تبدیل شد . چیزی که با چشمام میدیدم باورم نمی شد .... او اون مارینت بود . و تمام این مدت کنارم بود و همیشه پشت سرم میشست ....

& فلش بک &     # 4 سال پیش #

ماریا : با کل خانواده بیرون بودیم . داشت بارون می اومد . قطرات بارون رو روی صورتم حس می کردم که یه دفعه صدای بلندی اومد و یه رعد و برق با یه شدت شدیدی بهم خورد و آخرین چیزی که دیدم مارینت بود که داشت جیغ میزد و منو صدا میزد .

آدرینا :

با آدرین ، مامان و بابا بیرون بودیم که بارون گرفت . چون چتر نداشتنم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه . داشتیم برمیگشتیم که حس کردم یه چیزی با صدای بلندی بهم خورد و فقط صدای آدرین رو میشنیدم که داشت اسم منو با داد میگفت و بعد همه جا تاریک شد .
مارینت :

پشت یه بیلی بُرد(درست نوشتم ؟ ) تبلیغاتی تبدیل شدم و رفتم سمت خونه . تا رسیدم ، یادم افتاد که من از پنجره اومدم بیرون . الان چه جوری برم تو ؟ کلید در پشتی رو هم که همراهم نیست   حالا چه خاکی به سرم بریزم  که همون موقع فرشته ی نجاتم اومد ... البته فکر کنم . 

کت : چیزی شده ؟

مارینت : نه ... آره فقط کلیدم رو گم کردم و بابا بفهمه منو میکشه .  که کت بهم یه لبخند زد و منو با چوبش تا اتاقم برد .

کت : مای لیدی میدونی چه قدر دوست دارم . و بعدش تبدیل شدم .

مارینت : نمیدونستم چی کار کنم . بخندم یا گریه کنم . فقط بهش نگاه می کردم .

آدرین : دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده . پس رفتم پیش و دستشو گرفتم و لبامو محکم روی لباش فشار دادم .
مارینت :

هیچ عکس العملی نداشتم . احساس کردم که حالم بد شد و دیگه چیزی نفهمیدم . 

آدرین :

چند ثانیه گذشت ولی کاری نکرد . حس کردم داره میفته که ازش جداشدم. 

یه دفعه افتاد زمین . واییی حالا چه غلطی بکنم؟؟؟

بغلش کردم و گذاشتمش رو تختش . به نظر خیلی بد نمی اومد . چون طبقه پایین کسی نبود ، رفتم و یه لیوان آب اوردم و کنارنش گذاشتم .

یه چند دقیقه ای کنار نشستم . چه صورت قشنگی داره .  داشتم همین جوری نگاش میکردم که به عکسایه دیوار دقت کردم . همشون عکس من بود . که چشاشو باز کرد .

مارینت :

چشامو باز کردم . اولین چیزی که دیدم صورت آدرین بود . با یه داد بلندیگفتم : برو از اتاقم بیرون . 

آدرین : مارینت صبر کن . بزار برات توضیح بدم .

مارینت : از هر جایی که اومدی تو ، میری بیرون . بعد با انگشتم به سمت پنجره اشاره کردم .

آدرین : آخه...

مارینت : الان

آدرین :

با ناراحتی رفتم تو بالکن . تبدیل شدم و سمت خونم حرکت کردم . 

مارینت :

بعد از اینکه رفت ، زدم زیر گریه . فکر کنم یه ربعی گریه کردم . یعنی واقعا اون کت بود ؟
مارینت :
تیکی اومد پیشم . 
- مارینت گریه نکن . چیزیه که شده . به خاطر همین بود که استاد فو نمی خواست که شما هویت های همدیگه رو بفهمین . حالا هم تا مامان و بابات نیومدن برو به صورتت آب بزن . 

* ممنون تیکی 

- خواهش 

بلند شدم و به صورتم یه آب زدم . یادم به ماریا افتاد . دلم براش تنگ شده . چون اون بود که تو همه شرایطی به من کمک میکرد . کاش هیچ وقت نمیگفتم که بریم بیرون.  اون وقت اون روز رعد و برق بهش نمیخورد . 

رفتم نشستم رو صندلی . شروع کردم به نوشتن مشق هام . کم بود برای همین زود تموم شد . کیفمو جمع کردم و بلند شدم . تا یه کش و قوسی به خودم دادم،  دلم قار و قور کرد . رفتم پایین و تو یخچال رو نگاه کردم که یهو چشام برق زد 

آخ جووون پیتزا  با کلی سس تو یه دست و یه جعبه پیتزا تو یه دست دیگه ، سر میز نشستم . شروع کردم به خوردم پیتزا.  خیلی حال داد . ولی هنوز تو شک بودم . پس برای اینکه حالم بهتر بشه رفتم کیفمو برداشتم که برم بیرون . 

* مامان من دارم میرم بیرون یه کم قدم بزنم . 

- باشه گلم مراقب خودت باش 

* باشه مامان . خدافظ

- خدافظ

آدرین :

حالم خوش نبود برای همین تبدیل شدم و رفتم تو پارک . پشت یه درخت از تبدیل درومدم و یه کممبر به پلگ دادم . همین جوری که داشتم قدم میزدم ، مرینت رو دیدم . اونم روی یه نیمکت نشسته بود . برای همین از روبروش نرفتم ، از پشتش اومدم . قبل از اینکه بخوام بشینم کنارش ، یه کم نگاهش کردم ( وجی : خاک بر سرت که دختر مردم رو از پشت سر نگاه میکنی :/ آدری: دهن بسته بزار بصحبتم -_- ) داشت تو گوشیش به عکس های من نگاه میکرد و گریه میکرد . آروم پیشش نشستم . نفهمید که منم . برای همین دستمو دور کمرش حلقه کردم که بهم نگاه کرد .

- آدرین ولم کن 

* نه نمیکنم . تو باید حرف های منو بشنوی 

- نمیخوام 

* ببین من عاشقتم و برام مهم نیست که بقیه چی میگن . من عاشقتم و  تورو دوست دارم و هرکاری برای به دست اوردنت میکنم . بهت قول میدم .

مرینت : 

فقط نگاش میکردم و هیچ چی نمیگفتم . باورم نمیشد که آدرین همچین حرفی بزنه. اونم من . همین جوری بهش نگاه میکردم که چشاشو بست و لبامو محکم بوسید . یه بوسه ی طولانی . خدارو شکر کسی تو پارک نبود . همین جوری که منو بغل کرده بود و داشت میبوسید ، منم از شک و بی حرکتی درو مدم و همراهیش کردم. راستش بدم نیومد . حال داد بعدم یه چند دقیقه از هم جدا شدیم . منم گونه هام قرمز شده بود و سرم رو انداخت پایین . آدرین با دستش چونمو گرف و اورد بالا و بهم گفت 

- دیگه خجالت نکش . 

بعد گونمو بوسید و تبدیل شد و رفت . منم برگشتم خونه . 

ماری : سلام مامان ، سلام بابا 

سابین : سلام قشنگم

تام : سلام دختر فراموش کار

ماری :اِ بابا @-@

تام : مثلا با آلیا قرار گذاشته بودین که برین کَرَجی ( قایق) لوکا 

ماری : اِ بابا تو از کجا میدونی ؟ 

سابین : آلیا بهمون گفت . الانم تو اتاقته .

مارینت :

رفتم تو اتاقم . 

آلیا : به به خانم . چشم به جمالتون روشن شد.

ماری : سلام پرتقال جنوبی :/ از کِی تا حالا پرتقال جنوبی حرف میزنه @-@

آلیا : همون جوری که یه بلوبری رو به روم حرف میزنه . حالا بلوبری جان رضایت میدن بریم .

ماری : بله . بفرمایید بریم پرتغال جنوبی
مارینت :
با پرتقال جنوبی راه افتادیم . یه تاکسی گرفتیم و رفتیم . وقتی رسیدیم ، جولیکا دم در کشتی بود . 

من و آلیا باهم : سلام جولیکا .

جولیکا : سلام 

رفتیم تو . تو پذیرایی نشستیم . رز و الکس و میلن هم بودن . بعد از سلام و احوال پرسی، میلن : چرا اینقدر دیر اومدین . 

آلیا : طبق معمول ماری خانم یادشون رفته بود .

منم با آرنج زدم بهش که یه دفعه صدای آدرین و لوکا رو شنیدم که از پشت سرم گفتن : سلام مارینت

ماری : عه سس لاممم 

لوکا : لباسارو اوردی ؟
ماری : آره دست آلیاس 

آلیا : نه تو چیزی بهم نگفتی 

ماری : چرا بهت گفتم 

الی : نه نگفتی 

ماری : گفتم 

الی : نگفتی 

ماری : نگفتم عه نه چرا گفتم 

که همه زدن زیر خنده . خودم هم خندیدم .
به آلیا گفتم بیا بریم بیاریم . پرتقال هم قبول کرد و باهم رفتیم . ( الان عصره ها) . داشتیم برمیگشتیم که آلیا گفت بیا بریم سوپری یه چیزی بخریم . رفتیم تو که خرید کنیم .
مارینت :
یه دو سه قلم خوراکی برداشتیم . داشتیم حساب میکردیم که یکی به آلیا پیام داد . گوشیش رو در آورد که فروشنده گفت 

شماره بدم ؟

مارینت : آقا لطفا مراقب حرف هاتون باشید .

یارو : عه ... خانم با ادب هم هستن 

آلیا : 

دست مرینت ( اونا خود شون به مارینت میگن مرینت ) رو گرفتم و داشتم می بردم بیرون که یه مرد دیگه اومد جلوی در وایستاد

مرده دومیه : کجا با این عجله !
آدرین :
دیر کرده بودن . نگرانشون بودم . که دیدم لوکا رفت بیرون . نمی دونستم که کجا رفته . به خاطر همین به هوای اینکه بخوام برم قدم بزنم ، دنبالش رفتم . داشت میرفت سمت خونه ی مرینت اینا . داشت از کناره یه سوپری رد میشد که برگشت سمت سوپریه  . میخواست بره تو که نشد . نمیدونم چرا ولی منم رفتم پیشش که از پشت شیشه دیدم که دو تا پسر دارن به زور از مرینت و آلیا لب میگیرن . بی اختیار یه لگد محکمی به در زدم که کلش شکست ( در مغازه هه شیشه ای بوده ) . منو لوکا حمله کردیم به اون دوتا . عین چی میزدیمشون . ولی من بیشتر . داشتم تمام حرس این چند سالم رو خالی میکردم . لوکا ولش کرد ولی من نه . این قدر زدم که خود لوکا اومد منو ازش جدا کرد . دیگه جونی برای اونا نمونده بود . لوکا اومد مرینت رو بلند کنه که سریع خودم بلندش کردم . ( الان ماری و آلیا بیهوش شدن ) . لوکا هم از ناچاری آلیا رو بلند کرد . رفتیم سمت قایقشون . نمی خواستیم که مامان و بابای مرینت بدون.  حداقل الان . وقتی رفتیم تو قایق ، همه سمت ما اومدن. هر دو تاییشون رو رو تخت گذاشتیم . خیلی نگران بودم . حالم بد بود . 

آدری : هی نینو من میرم هوا بخورم 

نینو : خوبی رفیق ؟

آدری : آره - بعدش یه لبخند مصنوعی زدم. اونم یه جوری نگام کرد . ولی بعدش گفت باشه .

رفتم بیرون از داخل کشتی . گریم درومد . از این ناراحت بودم که به راحتی گذاشتم عشقم اذیت بشه . نکنه مرینت لوکا رو دوست داشته باشه . بعد عصبانی شدم و به خودم گفتم ، باید لوکا رو از سر راهم بردارم .
لوکا : این همه وقت مرینت به آدرین علاقه داشت . ولی آدرین چی ؟ حالا هم که اینجوری شده . دیگه صبرم تموم شده . اگه آدرین مرینت رو میخواست ، دیگه دیر شده . برای به دست آوردنش باید از روی جنازه ی من رد بشه . مرینت برای منه .
مرینت :

با ضعف چشام رو باز کردم . خواب ماریا رو دیده بودم . با یه دختر دیگه ای که شبیه آدرین بود و به نظر میرسید که از  ماریا کوچیکتر باشه ، گفتن ما زنده ایم . ( الان این تو خواب ماریا بود ولی نه اونجایی که چشماش رو باز کرد ) لوکا جلوم بود . گفت 

لوکا : حالت خوبه مرینت 

مرینت : خوبم ممنون 

آدرین : به به . میبینم که خوش خوشانتونه. من نیستم راحتین. 

مرینت : آدرین این طوری که فکر می کنی نیست . لوکا فقط حا. . . . 

آدرین : بسته مرینت . تو الان حالت خوب نیست ؛ نمیفهمی که لوکا میخواد چیکار کنه .

مرینت : چرا اتفاقا خوب میفهمم . اینکه تو بودی که دوسال عاشقت بودم ولی منو پس میزدی . تو بودی که به من توجهی نمیکردی و فقط منو به عنوان دوست قبول داشتی . تو بودی که هر سری دل منو شکوندی . حالا بسته لطفا هر دوتا تون برین بیرون . میخوام تنها باشم .

آدرین : ( خطاب به لوکا ) همش تقصیر توهه . بعد یقه ی لباسش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار .
مرینت :
آدرین لوکا رو به دیوار چسبوند . منم رفتم طرفشون و گفتم

مری : واقعا متاسفم براتون .
و بعد رفتم بیرون . آلیا بیرون در اتاق بود . گفت که حالم خوبه یا نه . منم گفتم خوبم . بعدش راهی خونه شدم. وقتی رسیدم یه سلام کوتاه کردم. رفتم تو اتاقم که دیدم یه دریچه ی نورانی داره تو اتاقم باز میشه . به چشام اعتماد نداشتم ؛ ولی داشتم درست میدیدم . او اونن ..... مااااارررریییاااا بود . کنترلم رو از دست دادم و بیهوش شدم . 

ماریا :

سلام من ماریا دوپین چنگ هستم . میخوام یه کم خودمو توصیف کنم . من موهای بلند قهوه ای دارم که همیشه بازه و موج دار . من ، آدرینا و چند نفر دیگه با یه رعد و برق مقدس انتخاب شدیم برای اداره ی دنیا . ما جادو داریم و من سر گروه و رئیس همه ی کسانی هستم که قدرت دارند و بهم احترام میزارن . ما نزدیک هف هشت ساله که داریم سعی میکنیم یه دریچه به دنیای خودمون باز کنیم تا بتونیم خانواده هامون رو ببینیم . ما تو این چند وقت توی یه بعد دیگه تعلیم میدیدیم . تا وقتی ارشدمون مرد و من شدم ارشد . تا چند روز اوضاع خوب بود تا وقتی که سر و کله ی خون آشام ها پیدا شد . خوب ما تا اون موقع جنگی نداشتیم . تا جایی داشتیم خوب پیش میرفتیم که یه دفعه من یه جا تعادلم رو از دست دادم و داشتم می افتادم . همون موقع ارشد خون آشام ها سمتم هجوم اورد . خیلی نزدیکم بود و یه دفعه ادوارد خودشو انداخت جلو و ارشد خون آشام ها اونو گاز گرفت و اونو خون آشام کرد . بعد آدرینا با یه ضربه اونو از بین برد و به این ترتیب همه ی خون آشام ها مردن . خیلی سعی کردم که به ادوارد کمک کنم . چون میدونستم که چه جوری باید خوبش کرد ولی اون میگفت :

من عشق زندگیم رو به خطر نمی اندازم  . اینو گفت و رفت و دیگه تا الان ندیدمش . من همه ی راز ها رو میدونم ، هر کاری دلم بخواد میتونم انجام بدم ، ولی این روی خون آشام ها اثر نداره . مثلا من الان میدونم که مرینت دو ساله لیدی باگ هست . هویت کت نوار رو میدونم . حتی میدونم که برای مرینت و لوکا چه اتفاقی میفته . هویت حاگماث و کلی چیزای دیگه . حتی راز های دیگران . امروز روز موئوده . چون تونستیم دریچه رو باز کنیم . تا داخلش شدم ، مرینت رو دیدم . اونم تا منو دید ، قش کرد  منم سریع گرفتمش تا زمین نخوره . بالاخره بعد ۷ سال خواهرمو دیدم . پس مایکل کو ؟ ولی وقت نداشتم دنبال اون بگردم . الان اولویت با مارینت هست . آدرینا پشت من از دریچه خارج شد . آدرینا یه معجون درست کرد تا به ماری بدم . منم گذاشتمش رو تختش . دورو بر اتاقش رو نگاه کردم . یکم تغییر کرده بود . اوه ، تیکی رو یادم رفته بود . رفتم و پیداش کردم . تیکی نفهمیده بود منم ؛ به خاطر همین قایم شده بود . براش کوکی های به شدت خوشمزه اورده بودم . اون منو میشناخت . بر اثر دلایلی . ولی برای اینکه لیدی باگ و کت نوار بیشتر پیش هم باشن ، کوکی هارو کاری کرده بودم که وقتی تیکی می خورتشون ، دیر تر انرژیش تموم بشه . البته الان گفتم که با نیرویی که دارم کوکی ها رو اینجوری کردم ، فکر نکنین که من وابسته به نیرو و جادو هستم ها !
اتفاقا من مخالفشم . من از قبل انسان معمولی بودم و خودم کار های خودمو انجام میدادم و به کسی یا چیزی وابسته نبودم . به خاطر همین من کار زیاد با جادو رو دوست ندارم . برای جنگ یا چیزایی که نمیشه به هیچ وجه انجام داد . حالا بگذریم . ماری هم به هوش اومد ( بچه ها از الان به بعد ، اگه بخوام اسم هارو کوچیک بنویسم ، اگه مارینت و ماریا باهم باشن ، ماری یعنی ماریا و مری یعنی مرینت یا همون مارینت )

مری : اوه . من کجام ؟

ماری : مرینت . پریدم و بغلش کردم 

مری : وایی چه خواب قشنگی ، خدایا ! اگه خوابم منو هیچ وقت از خواب بلند نکن !

ماری : خواب ؟ منم ، ماریا ؛ خواهرت .

مری : خواهر من تو حادثه ای مرد . حالا هرکی شبیه خواهرمه دلیل نمیشه که خواهرم باشه 

ماری : ببین مرینت . من نمردم . من 7 سال پیش ، وقتی بهم رعد و برق خورد ، رفتم تو ی بُعد دیگه . 7 سال صبر کردم تا بتونم بیام و تو رو ببینم . الکی که نیست 7 سال

مری : من که باور نمیکنم.  اگه راست میگی ، هرچی در مورد من میدونی بگو. 

ماریا : تو الان 15 سالته . بچه کوچیکه هستی و خانواده ی 5 نفره داری . بچه ی اول که من باشم ، 19 سالمه و مایکل بچه دومیه که 17 سالشه . اسم بابامون تام دوپین و سابین چنگ هست . عاشق مد و طراحی هستی و ........... ( مثلا داره میگه ) و رنگ مورد علاقت سفید صورتی هست . تموم شد 

مرینت :

دهنم باز مونده بود . همه درست بود . الان کاملا حس میکردم که ماریا یه خودمه . پس سریع پریدم بغلش و سفت فشارش دادم . دوباره تونستم بغلش کنم . حس خوبی داشت . وقتی جدا شدیم ، دیدم که یه دختر شبیه آدرین هم تو اتاقمه . عه ... اون همون دخترس که تو خوابم هم بود . 

مارینت خطاب به ماریا : نمیخوای معرفی کنی 

ماریا : ایشون آدرینا آگرست هستن . خواهر آدرین آگرست . 

مرینت :

من =

ماریا =

آدرینا =

آدرینا در حالی که داشت منفجر میشد از خوشحالی ، پرید بغلم و سفت فشارم داد . 

آدرینا : واییی . تو چه نازی . تو باید زن برادرم شی وگرنه میکشمت .

مری : هی هی . پیاده شو با هم بریم -_- کی گفته که من میخوام زن برادرت شم ؟

آدرینا : نگفتی ، نشون دادی 

مری : تو تازه 15 دقیقه هست منو دیدی . اون وقت من چه جوری بهت نشون دادم ؟ 

آدرینا : با عکس های تو اتاقت 
من =

آدرینا =

ماریا =

مارینت :

وایستا ، شما چه جوری برگشتین؟ جادو جنبلی چیزی هست ؟

ماریا و آدرینا باهم در گوشی : بهتره بهش بگیم .  ولی نه همرو . آروم آروم باید بهش بگیم . ولی الان یه کمیش رو بهش بگیم .  باشه ؟ آدرینا : باشه 

ماری : ببین مرینت ، وقتی به ما رعد و برق اصابت ( درست نوشتم ؟ ) کرد ، ما یه قدرتی به دست اوردیم . من ارشد تمام کسانی هستم که جادو دارن . ولی هرکی جادو ی مجزا داره . ولی کسی قدرت ذهن خونی ، پرواز و دونستن راز های دیگران رو نداره . راستی مایکل کو ؟ دلم براش تنگ شده .

مری : رفته انگلیس

ماری : برای چی ؟ 

مری : مدل و بازیگر شده .

آدرینا : اوه . پس تو چرا نرفتی بازیگر بشی ؟

مری : فرستش پیش نیومد

آدرینا : اگه بیاد چی ؟

مری : خوب معلومه دیگه ، بازیگر میشم 

آدرینا : مدل چی ؟

مری : عالیه 

ماری : بسته آدرینا . مُرد بدبخت

آدرینا : چیه ؟ زن برادر آیندمه

مری : ببند  راستی چند سالته آدرینا ؟

آدرینا : 15 

مری : پس همسنیم . از این به بعد همه باید باهم بریم . باشه 

هردو : باشه 

مری : هورا 

آدرینا : ای وای . من باید بم پیش آدرین . بای دوستان .

مری و ماری : بای

مری : ماریا الان چه جوری میخوای مامان و بابا رو قانع کنی ؟

ماری : اونش بامن . ببینم تو دو تا خوراکی هم اندازه داری ؟ 

مری : به غیر از کوکی ، نه . 

ماری : کوکی نمیخوام .میتونی بدون اینکه مامان و بابا بفهمن ، دوتا ماکارون بیاری ؟

مری : آره .

رفتم پایین . کسی نبود . پس به خاطر همین بود که متوجه حرف های ما نشدن . در یخچال رو باز کردم . خوبه چند تا ماکارون داریم . برشون داشتم و برگشتم تو اتاقم . به ماریا دادم . ماریا هم یه معجون ساخت و به خورد ماکارون ها داد . ( ماکارون 3 تا بود و تا مدت ها خراب نمی شد ) ماریا بهم گفت اینارو ببرم بدم به مامان و بابا . رفتم پایین و دادم بهشون . بعد از اینکه خوردن ، بهم گفتن : پس ماریا کجاست ؟ چی ؟؟؟؟ اینا چی میگن ؟ ( تو دلش داره میگه ها ! ) منم برای اینکه ضایع نباشه ، بهشون گفتم کا بالاس . دقیقا به این شکل بهشون گفتم = اامم  ببالاسست . بعد با سرعت فشنگ اومدم سمت اتاقم . 

مری : این چی بود که بهشون دادی ؟

ماری : کاری کردم که یادشون بره که منو چند سال پیش از دست دادن . 

مری : پس بقیه چی  .

ماری : یعنی چی بقیه ؟ 

مری : یعنی من به خیلیا اینو گفتم .

ماری : مرینت 

مری : جان 

ماری : خاکک...

مری : آینه 

ماری : من از هفت سال پیش آینه گرفته بودم .

مری : اووههه . خودت میگی هفت سال پیش . برای الان قبول نیست .

ماری : یه آینه بر اثر کهنگی از بین نمیره . 

وارد اتاق آدرین شدم . اصلا متوجه من نشد  البته کِی متوجه من میشد که الان بشه  فقط پلگ متوجه من شد . انگشتم رو به نشونه ی سکوت روی بینیم گذاشتم  می خواستم ببینم که چی میگه . داشت با خودش حرف میزد . یا به عبارتی ورور میکرد 

آدرین :

اهههه . گند زدم . عشق زندگیم رو ناراحت کردم . باید از دلش در بیارم . یه گل با یه کادو . حالا کادو چی باشه ؟ هرچیم که باشه باید خودم درستش کنم . 

از تختم بلند شدم . اینقدر فکرم مشغول بود که آدرینا رو جلوم دیدم . هی روزگار . دلم براش تنگ شده . با همین خیال می خیال میخواستم از توش رد بشم . ( جاننن ؟ ) ( آدرین : کوفت و جان ) ( افق کدوم وره ؟ ) دستم رو بردم جلو تا بخوام ازش رد شم . رفتم جلو ، رفت عقب . باز رفتم جلو ، بازم رفت عقب . این دفعه دویدم سمتش که جا خالی داد و منم پخش زمین شدم . دستشو گرفت جلوم تا بلند بشم . منم بهش گفتم : 

* مگه تو توهم نیستی ؟؟؟ که چهار چشمی نگام کرد  پلگ هم همینجوری میخندید . بهم گفت 

آدرینا : من توهمم ؟ یا تو نفهمی ؟ 

دهن باز نگاش میکردم . چطور ممکن بود ؟؟؟ نهههه امکان نداشت 

آدرینا :

گفتم :حالا که میبینی ممکن شده 

آدرین با حالت پوکر فیس نگام کرد و گفت : هنوزم شوخی هات بی مزس 

حالا من با دهن باز نگاش کردم و گفتم به این زودی باو کردی ؟ چطوری ممکنه 

آدرین :

الان کاملا فهمیدم که خواهر خودمی . حالا تعریف کن .

# چی رو ؟

@ اینکه چه جوری برگشتی 

براش تعریف کردم و اونم هر سری یه شکلی از خودش نشون میداد . ایواییی 

آدرین : چی شد 

آدرینا : الان چه جوری بقیه رو یه جوری یه چیزی بدم بهشون تا فکر کنن که من از اول بودم ؟!!!؟؟؟ تازه باید به کل مردم پاریس بدم .

آدرین : آدرینا .... م مامان ... دیگه میشمون نیست ...

آدرینا : چیییی ؟؟؟؟ بابا از مامان طلاق گرفت ؟؟؟؟

آدرین : خواهر اسکول خودم . مامان ... چیز شده .

آدرینا : چییی ؟؟؟ مامان بیمارستانه ؟ تصادف کرده ؟؟؟؟

آدرین : تو که دیگه خیلی پرت تر از پلگی 

پلگ : هی من اینجام ها 

آدرین : میگم چه قدر هوا تمیزه ( آره جون خودت . دلقک ) ( @ چی گفتی ؟ ) ( هیچی . شما ادامه بده  ) 

آدرینا : آدرین ... راستش من میدونم. فقط میخواستم یکم خوشحالت کنم. 

آدرین : خیله خوب لیمو حالا آبغوره نگیر .

آدرینا : آخجوننننن

راستی ، اینم یه کادو از طرف خودت برای عشقت . دیدم به این مغزت چیزی نمیرسه ، بعدشم سلیقه ی دخترارو نمیدونی .

آدرین : حالا چی هست ؟ 

آدرینا : یه کیف خوجمل با گل 

ماریا : پاشو بیا کمکم .

مری : چه کمکی ؟ 

ماری : باید یه ابر باران زا درست کنم تا همه تو ذهنشون یه تغیراتی بکنه . یعنی همه فکر کنن که آدرینا نمرده . چون اون یه مدله . و همین طور من .

مری : باشه

ماری : تیکی ، دلم میخواد بعد این کار ، در مورد شما کوآمی ها بدونم. یعنی بدونم که چه جوری زندگی میکنین . 

تیکی : حتما

ماریا :

شروع کردم به درست کردنش . البته با کمک مارینت و تیکی . اینو از بالکن اتاقش به سمت بیرون هدایت کردم . ولی کسی نمیدید . فقط اونایی ما اجازه دادیم بهشون ، میتونن ببینن . 

مری : وای .... چه قدر قشنگه  مثل یاقوت به زمین میریزن .

ماری : مرینت ، میای بریم پارک پایین خونه ؟

مری : منظورت پارک ( اسمش رو نمی دونم. هرکی میدونه بهم بگه . ) ؟

ماری : حالا هرچی . میای ؟

مری : اره ، چرا با خواهرم نرم بیرون ؟

ماری :

برای رسوندن این دو پرنده ی عاشق ، باید با آدرینا هماهنگی کامل رو انجام میدادم . به خاطر همین گفتم که بریم بیرون. واییی ... نقشه بریز کی بودم من ؟

آدرینا :

با آدرین رفتیم پارک دم خونه ی مارینت . به آدرین گفتم :

آدرینا : برو پیش مرینت بشین تا من بیام . 

آدرین : مگه تو مارینت رو میشناسی ؟

آدرینا : آره دیگه . خواهر ماریا . قبل تو با ماریا رفتیم پیشش . بعد من اومدم پیشت .

آدرین : مارینت فقط برادر داره . بعدشم ماریا کیه دیگه ؟ چه طور با تو اومده ؟ نکنه اونم مثل تو جادو داره ؟ چرا اول پیش من نیومدی ؟

آدرینا : هی ، پیاده شو با هم بریم . بهت گفتم . ماریا خواهر مارینته . بله ، او رهبر همه ی کسانی هست که قدرت دارن . اون همه ی کار هارو میتونه بکنه . ولی همیشه میگه :< قبل از اینکه به من جادو برسه ، منم انسان معمولی بودم . کارام رو خودم انجام میدادم . به خاطر همین به جادو تکیه نمیکنم .> به خاطر همین کاراش رو با جادو انجام نمیده و مگر مجبور باشه . بعدشم ، ماریا یه دریچه باز کرد . پس قطعا جایی که میره ، منم اونجا باهاش میومدم . چون منم با اون اومدم

آدرین : دیگه به غیر از تو و مممم .... کی بود اسمش ؟

آدرینا : تو درس خوندی ؟

آدرین ک یعنی چی ؟

آدرینا : تو چه طوری گفتی که کیییی بود اسمش . چه طوری به هم ربط دادی ؟ 

آدرین : یه جوری . به تو ربط نداره . حالا اسمش چی بود ؟

آدرینا : ماریااااا

آدرین : داد نزننننن

آدرینا : دلمم میخواددد . توو ههمم داری داادد میزنیییی 

آدرین : اگه اینجوریه منم دلم میخواد 

آدرینا : عههه .... اینجوریههه ؟؟؟ پس بچرخ تا بچرخیم

آدرین : باشهه . میچرخیمم

......................................................................................

ماریا : 

با صدای داد و دعوا از نیمکت پاشدم . مرینت هم با من پاشد . داشتیم دنبال کسی که داره داد میزنه میگشتیم که چشمم به آدرینا افتاد که داره با یه پسره دعوا میکنه .احتمالا برادرشه . گفته بود باهاش خیلی جنگ داره . رفتم نزدیکش که باز داد زد : آدرین ببسس ککننن 

منم سریع رفتم نزدیکش و دست آدرینا رو کشیدم . مارینت هم آدرین رو کشید . گفتم 

ماریا : هی دختر ، آروم باش

آدرینا : آخه داره با من کل کل میکنه 

مرینت خطاب به آدرین : آدرین ، بس کن . بابا خواهرته

آدرین : مثلا من برادر بزرگشم

مرینت : حالا تو ببخش

آدرین : هوف ...

...........................................................................................

آدرینا : 

ماریا با خشم به تمام معنا داشت منو میخورد . منم منظورش رو گرفتم و روبه آدرین کردم . اونم دست به سینه داشت منو نگاه نگاه میکرد . منم گفتم ......

آدرینا : خوب کردم ... اصلا حقت بود .

که یه دفعه آدرین قرمز قرمز شد و نزدیک بود هر لحظه بترکه ... میخواست بپره بهم که مرینت جلوش رو گرفت . آدرین هی تقلا میکرد که مرینت ولش کنه . منم با پرویی داشتم با حرص نگاش میکردم کا ماریا دستمو کشید سمت خودش و داد زد:

ماریا : سریع معذرت میخوای . 

منم نمی تونستم رو حرف ماریا حرف بزنم و از آدرین معذرت خواستم . ولی آدرین ول کن نبود . دیگه مردم هم داشتن کمک کمک دورمون جمع میشدن که دیگه آدریم مراعات کرد و ولکن شد . ولی گفت 

آدرین : من که دستم به تو میرسه 

مرینت : عه ، چیکارش داری بچه رو

آدرین : هوف باشه . ببینم تو به جای اینکه از من طرفداری کنی میگی که اونو ذیت نکنم ؟

مری : آره .... من طرفدار حقوق زنام . 

ماریا : حالا بیخیال بشین ، خوب فکر کنم خیلی خوب معرفی نشدیم . من ماریا هستم ؛ رهبر کسانی که مثل منو خواهرت جادو دارن و خواهر مرینت ...

آدرینا :

آدرین بگم چی بشی . هم آبروی منو بردی و هم آبروی خودت . این ماریا نمیزاره که . وگرنه تا الان نصفت کرده بودم  ایشالا خودم خفت کنم ... مری شانس بیاره زیر دست این ( منحرف نباشید  ) ( وجی : این باز مرض خود حرفیش گل کرد ) ( ببند دهنتو وگرنه میکشمت ها ! ) ( وجی : باشه حالا گشنته میخوای منو بخوری  ) ( ببین یه چی بهت میگما ) ( وجی : غلط کردم تو جوش نخور )( حالا خوب شد ) . داشتم همین جوری بهش چیز میز میگفتم تو دلم که یه دفعه مری جیغ زد ...

مارینت :

ماریا خودش رو معرفی کرد و داشتیم میرفتیم که رو نیمکت بشینم . برگشتم و یه چیز خیلیییی خیلییی وحشتناک دیدم ... جیغ زدم و گفتم ...

آدرین :

ماریا خودش رو معرفی کرد و منم خوشبختمی گفتم و داشتیم میرفتیم سمت نیمکت که بشینیم که یه دفعه مارینت جیغ زد و دستش رو طرف چیزی که دیده بود دراز کرد ...

ماریا :

خودم رو به آدرین معرفی کردم‌ و داشتیم سمت نیمکت ها حرکت میکردیم که مری جیغ کشید و دستش رو طرف آدرینا گرفت . آدرینا واقعا قرمز شده بود . یه جوری بود که هر لحظه امکان غش کردنش بود . داشت میوفتاد که یکی اونو گرفت ...

مایکل :

سلام . مایکل دوپین چنگم و 17 سالمه و یه مدل و بازیگرم . برای کارم رفته بودم انگلیس و الان دارم برمیگردم به پاریس . ( مثلا الان داره در مورد خودش و چیزای دیگه توضیح میده ) 

راوی گل و سنبلمون : 

این جادویی که ماریا کرد ، فقط رو مردم پاریس اثر داره.  پس الان مایکل نمیدونه که ماریا زندست . راستی مایکل رسیده و داره میاد سمت خونشون که ماریا رو دید به سمتش دوید ... خواست که بغلش کند و ( این باز قاطی کرده ... مارو گرفتی ؟؟؟ )

مارینت :

آدرینا داشت میوفتاد که یکی اونو گرفت . یکم که نگاش کردم دیدم که مایکل گوگولیه خودمه . اگه الان الیا اینجا بود ازش بالای 100 تا عکس گرفته بود . آدرینا هم واقعا غش کرد . مایکل هم که ماریا رو دید داشت غش میکرد که من سریع به آدرین گفتم بره مایکلو بگیره و منو ماریا هم آدرینا رو گرفتیم . آدرینا یکم از چشماش رو باز کرد که من یه سیلی آروم بهش زدم تا به خودش بیاد . آدرین هم با مایکل همین کارو کرد . ولی یکی دوتا بیشتر . ماریا رفت دو تا بطری آب گرفت و یکیش رو داد که آدرینا بخوره و اون یکی رو داد به مایکل . ولی مایکل همین جوری داشت نگاهش میکرد و هی زیر لب میگفت چه طور ممکنه . 

ماریا :

( تا اینجاش رو میدونین . دیگه حال ندارم دوباره بگم ) دست مایکل رو گرفتم و بهش گفتم 

ماریا : بیا رو نیمکت بشین ؛ این آبو بخور تا بهت توضیح بدم . 

مایکل هم قبول کرد و رو نیمکت نشست . آدرینا هم کنارش . برای مایکل کامل توضیح دادم که چی شده . مارینت هم اومد پیشمون که مایکل بغلمون کرد و گفت : دلم براتون تنگ شده بود .

مارینت :

مایکل بغلمون کرد که نگاه سنگین یکی رو روم حس کردم . آدرین بهم گفت که یه لحظه کارم داره . منو برد یه کم دور تر که با خشم بهم گفت 

آدرین : این دیگه کیه ؟ چرا تو رو بغل کرد و باهات اینقدر صمیمیه ؟؟؟

مارینت : ( تو دلش ) منم کرمم گرفت و گفتم 

مارینت : یکی از دوستام

آدرین : یعنی تو رل داری ؟؟؟

( باز تودلش ) دیگه ترسیدم که نزنه سکته ناقص کنه بیفته رو دستم . گفتم

مارینت : نه نه نه . داشتم شوخی میکردم . اون برادرم مایکله . مدل و بازیگره و رفته بود انگلیس . الان برگشته فرانسه

آدرین : راست میگی دیگه ؟

مارینت : مگه من تا الان بهت دروغ گفتم ؟

آدرین : آره همین الان

مارینت : تو از کجا میدونی که دروغ بود ؟

آدرین : یعنی اون برادرت نیست ؟

مارینت :چرا هست

آدرین : پس الان چی گفتی که من نمیدونم که دروغ گفتی یا نه 

مارینت : نمیدونم

آدرین : داری سر به سر من میزاری ؟؟؟ 

مارینت : آره 

آدرین : باشه خودت خواستی . فقط حواست باشه که بد میبینی . و یه لبخند خبیسانه ای زدم و دویدم سمتش .

مارینت :

جیغ زدم و اومدم که فرار کنم که دو سه نشد ، منو تو هوا گرفت و شروع کرد به قلقلک دادنم . { نقطه ها نشونه ی خنده هست ها }

مری : اییی ... ننک  ککن  ....  ببخش....ییددد .... د.ددیگه نم....یییی............کنم ...           .

آدری : قول میدی که دیگه نکنی ؟

مری : ...... قول ... میدم .... ق..وولللل

بعد از اینکه ولم کرد چند تا نفس عمیق کشیدم ...


ماریا :

به مایکل نگاه کردم که گفت خوب بود ؟ منم گفتم کارت حرف نداشت . 

آدرینا : پس کی بهشون بگیم که مایکل هم اینجوریه ؟

ماریا : میگیم . ولی به موقش

مایکل ک حالا بریم ؟

آدرینا با ماریا هم زمان : بریم 

سمت مرینت و آدرین حرکت کردیم . 


آدرینا :

دیدم دست آدرین نه گلی هست و نه کادویی ... این بشر کی میخواد ادم بشه ؟ { وجی : آدم = بشر | بشر = آدم . الان دقیقا فرقشون چیه که تو این جوری میگی ؟ } { فضولیش به تو نیومده . } { وجی : بل  }


آلیا : با نینو رفتیم خونه ی مرینت تا با هم بریم بیرون . وقتی رسیدیم ، پدر مرینت گفت که تو پارکه . ما هم تشکر کردیم و رفتیم تو پارک که دیدم آدرین داره مرینت رو قلقلک میده . زدم به نینو و گفتم 

آلیا : هی نینو ببین اونجا رو ... چه صمیمی هم شدن . باید خیلی مراقبشون باشیم ها !!!

نینو : بابا چیکارشون داری ؟ 

آلیا : تو کاریت نباشه 

بعدش گوشیم رو در اوردم . شروع کردم به فیلم گرفتن . فیلم میگرفتمو تو ذهنم نقشه میکشیدم  چه چیزایی داشتم برنامه ریزی میکردم که یه دفعه صدای جیغ و داد بلند شد . فیلمو سریع قطع کردم و برگشتم ببینم که چی شده .


ناشناس : ههه لیدی باگ و کت نوار ... بیاین معجزه گراتون رو تحویل بدین . وگرنه بد میبینید .

و همچنان ناشناس :

ههه ... لیدی باگ و کت نوار ... معجزه گر هاتون رو بدین وگرنه شما هم به سرنوشت مردم پاریس دچار میشید 

مارینت :

صدای جیغ و داد میومد که باعث شد برگردم . دیدم یه شرور هست که یه لباس شبیه به هودی که شلواره هم بهش وصل بود و راه راه بود ، موهاشو دم اسبی بسته بود و کلاه داشت و یه عصا دستش بود که بالای عصا یه ماه که نصف قرص کامل بود ، وستش یه گوی بود که با اون به سمت مردم شلیک میکرد که وقتی به یکی میخوردی ، می افتاد و .... میخوابیدددد ؟؟؟؟ ادعا میکرد که اسمش لالایی هست  اخه این چه اسمیه ؟ واییی خدا  شلیک میکرد میخوابیدن  ( سلیقه نداری نخند ) ( سلیقم از تو بهتره ) ( بل میبینم) ( اوکی ببند حالا ) ( اوکی بای )خوب کجا بودم ؟ آها! یادم اومد .... داشتم میخندیدم همچنان که حس کردم دستم کشیده شد . اون چیزی که داشت منو میکشید رو هی میزدم . چون در حین خنده نمیتونم راه برم . چه برسه بدووم . 

آدرین :

برگشتم دیدم یه شروره که با عصاش به همه شلیک میکنه و همه میخوابن ( توصیفت رو برم -_0 ) ( چچیه توقع داشتی کلا توصیفش کنم که خواننده ها خسته بشن ؟) ( والا خواننده ها از دست تو شاکی هستن ) ( باشه حالا ) دست مری رو کشیدم تا بریم یه جای خلوت که بتونیم تبدیل بشیم . دیدم که در حین اینکه میدویدیم ، داشت منو میزد  به بدبختی کشیدمش یه جایی که کسی دید نداره . دیدم دستش رو رو دلش گذاشته و صورتش قرمزه و داره منفجر میشه از خنده . فکر کنم زیادی قلقلکش دادم اثر بد روش گذاشته  ( وجی : خدایا آقبت ما رو با اینا به خیر کن -__- ....   والا ) یکم دستمو جلوی صورتش تکون دادم تا بلکه به خودش بیاد و خوشبختانه اومد . 

آدرین : خوبی ؟

مارینت : آره خوبم تو خوبی ؟

آدری : مسخره میکنی ؟

مری : نه جدی گفتم 

آدری : نه سرت به یه جایی خورده

مری : بل -_-

آدری : بیخیال . حالا باید تبدیل بشیم

مارینت :

خجالت میکشیدم جلوی آدرین تبدیل بشم . حتی تو خواب هم نمیدیدم . ولی چاره چیه دیگه ... سعی کردم که دست و پامو گم نکنم و مثل همیشه تبدیل بشم . بعد از تبدیل سمت اون شروره رفتیم . { پ.ن: چون گوشیم توقیفه ، عکسش رو بعد از اینکه گوشیم رو گرفتم میزارم . } {پ.ن2: خوب بلد نیستم جنگ رو توصیف کنم یا به عبارتی کلا بلد نیستم جنگشون رو بنویسم  . پس خودتون هر جوری دوست دارین فکر کنید ولی توی جنگ پیروز میشن ها ! ... و باز هم حاگماث شیطون میشه زار و پریشون  . } بعد از جنگ رفتیم کوچه پشتی خونمون . همیشه خلوت و سوت و کور بود . 

از تبدیل خارج شدم و اومدم که برم که آدرین دوتا دستش رو دو طرفم رو دیوار گذاشت .

آدرین : کجا خانم ؟

مری : خونه ی آقا شجاع 

آدری : پس منم بیام لولو نخورتت  { #میتوانیم_منحرف_فکر_نکنیم }

مری : نه بابا جوجه پلاستیکی  { جوجه پلاستیکی تو حمام به ذهنم رسید . اصلا باید بهم کاپ و مدال بدن  }

آدری : بالاخره نمردیم و زبون شما رو هم دیدیم

مری : من زبون داشتم اینکه شما نمیدیدی باید حتما به چشم پزشکی مراجعه کنی 

آدری : عه ... که این طوری هاست ؟

مری : اره همین طوری هاست 

میخواستم بازم حرف بزنم که ...

مارینت : 

که یه دفعه لباشو درگیر لبام کرد و منم همراهیش کردم ...

ماریا :

بعد از تبدیل شدن مارینت و آدرین ، ما هم رفتیم تو خونه . منتظر شدیم تا بیان . بیان ... بیان ... بیان ... بیان ... بیاننننننننننننننننننننننننننننن . اههه . پس اینا کوشن ؟

ماریا : آدرینا بریم دنبالشون ببینیم کوشن ؟ 

مایکل : من برم ؟

آدرینا : نه خودم میرم 

مایکل : حالا بزار من برم 

آدرینا : عه زرنگی ؟ نچ خودم میرم 

مایکل : بشین بابا . خواهرمه خودم میرم

آدرینا : برادرمه خودم میرم . 

 

ماریا :

منم یکی زدم تو سر هر کدوم و گفتم که نمیخواد با هم بحث کنید . همه با هم میریم .  ( سپید : اینا لشکر کشی میکنن میرن دنبال هم ، ولی دوست ما میگه که برای خیرات سر قبرت من حلوا نمیدم  )

تا اومدیم از در بریم بیرون ، نینو و آلیا رو دیدیم که جلوی در وایستادن .

آلیا : سلام ... اممم مارینت و آدرین هستن ؟

آدرینا : تو خونه نیستن ولی ما هم داریم میریم دنبالشون . میخوای بیا 

آلیا : باشه . راستی نو آدرینا آگرست نیستی ؟ خواهر آدرین ؟

آدرینا : آره خودمم 

آلیا : پس هم سنیم 

آدرینا : آره . به احتمال زیاد هم فردا میام مدرسه ی شما . شنیدم عین خودم کرم میریزی 

آلیا : عالیه ... آره کرم ریزیم حرف نداره 

آدرینا : پس میای کرم ریزی کنیم ؟

آلیا : پایم ولی با کی ؟

آدرینا : آدری خان و مری 

آلیا : این که صد درصد پایم 

ماریا : سلام . من ماریام . خواهر مارینت و این هم مایکله برادرم 

مایکل : خوشبختم 

نینو : منم نینو هستم . دوست صمیمی آدرین .

ماریا : خوب دیگه بریم کرم ریزیمون رو بکنیم 

آلیا : عه تو هم اینکاره ای ؟

ماریا : آری آری 

 

آدرینا :

چون میدونستم کجان ، گفتم که بریم کوچه پشتی . وقتی رسیدیم دیدیم دارن با هم بحث میکنن . آلیا دستم رو گرف کشید پشت یه دیوار . گفت همینجا خوبه . بقیه هم اومدن پشت ما . آلیا دوربینش رو در اورد و شروع کرد به فیلم گرفتن و یه دفعه

.

.

.

هههیییعع . همو بوسیدن . ووییی چه عاشقونه 

آلیا : خوب اینم از این . ولی فک کنم این کافی نیست . یه پیشنهاد بدین .

ماریا : یواشکی جوری که نفهمن سمتشون سنگ قل بدیم

آلیا : مگه اینجا سنگ هم هست 

ماریا : آره . اونجا ( با دستش اون سمت رو نشون داد ) 

آلیا : خوبه ولی بازم کمه 

آدرینا : میگم ... 

مایکل : بابا چیکارشون دارین بیچاره ها رو ؟

نینو : بیخیال داداش . اینا گوششون مشکل داره . باید حتما یه دکتر برن . 

آلیا : چی گفتی ؟ من باید برم دکتر ؟ 

نینو : چیز خودم رو گفتم 

مایکل : منم که چیزی نگفتم 

ماریا : بله چیزی نگفتنشما رو هم دیدیم 

آدرینا : بس کنید . من یه فکر دارم ....

آدرین :

داشتم بهترین لحظه ی عمرم رو سپری میکرم ( خودتون میدونید منظورم چیه دیگه  ) که یه دفعه حس کردم چیزی خیلی سرد و آبکی که کمی غلیظ بود و یه چیزایه سفتی هم داشت رو سرم خالی شد . ( وجی : من فک کنم که تو مزش کردی تا اینکه حسش کرده باشی  ) . ( آدری : حسم خیلی قویه . بعدشم به تو ربطی نداره مزاحم  ) ( وجی : نمردیم و معنی مزاحم بودن هم فهمیدیم ) ( آدری : بله . اگه من نبودم که نمیفهمیدی . ) ( وجی : تو یا کلا خنگی یا خودتو به خنگی میزنی -_- . ) 

آلیا : 

آدرینا یه فکر محشر داد . اینم دستور ساخت فکر محشرش  :

۱-آب خیلی یخ 

۲-اسلایم ژله ای

۳-سنگ های متوسد یا یکم کوچولو

۴-تخم مرغ

با هزار بد بختی و سرعت درستش کردیم . خیلی سریع بود واقعا . بعد از دم پنجره ی بالای سر آدرین ، این محلول خیلی خوب رو روی کلش ریختیم . خیلی هم شیک 

اولش عکس العملی نشون نداد ولی بعدش یه دفعه عین گراز دیده ها اینور و اونور پرید ( وجی : عجب اصتلاحی :0 ) مرینت هم عین چی بهش میخندید . داشت ریسه میرفت واقعا . البته ما هم اینور کم از مرینت نداشتیم . در حد چی داشتیم میخندیدیم آدرین با یه خشم خیلی خواصی ما رو نگاه کرد که ساکت شدیم . بعد خودشم یه دفعه ترکید از خنده . ما هم دوباره جو گرفتمون شروع کردیم خندیدن . آدرین رو یواشکی از اون یکی در بردیمش تو . یکم نگاه به ما کرد ، یکم هم به خودش . بعد دوباره به ما نگاه کرد . سر تا پاش هم خیس بود و هم چسبناک .

آدرین : الام من چیکار کنم ؟

همه : نمیدونیم 

آدرین : یعنی چی نمیدونید ؟ الان من با این وضعم جه جوری برم خونه ؟ هان ؟

آدرینا : یه جوری میگی با این وضعم انگار حامله ای  ( یادم به مهناز تو دیوار به دیوار افتاد )

دوباره همه شروع کردیم به خندیدن . 

* بعد یه سال خندیدن *

نینو : خوب داداش با این وضعیت چندش آور نمیتونی بری خونه . اگه هم لباست رو عوض کنی کلت میمونه . باید بری حمام .

آدرین : حالا خوبه خودم گفتم نمیتونم برم خونه ها 

نینو : بیخیال حالا 

مایکل : من بهت یه دست لباس میدم .

آدرین : ممنون 

ماریا : خوب دیگه ما بریم پایین . حوله ی نو هم تو حمام داریم

آدرین : ممنون 

* الان همه دارن میرن *

آدرین : عه مرینت وایستا 

 

مرینت :

میخواستیم بریم بیرون که یه دفعه آدرین منو صدا زد . وایی حالا چیکار کنم ؟ میخواد چیکار کنه ؟ نهههه نکنه از اون فکرا کرده باشه  نه بابا آدرین این جوری نیست . اگه باشه چی ؟ واییی چه خاکی تو سرم بریزم ؟ چیکار کنم ؟ وایی اینا چرا دارن میرن ؟ منو تنها نزارید  ( وجی : صدات رو نمیشنون . تو الان داری تو دلت حرف میزنی  ) . داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با یه تکونی به خودم اومدم .

آدرین :

مرینت رو صدا کردم که ازش یه سوال بپرسم . هرچی صداش میکردم نمیشنید ولی وایستاده بود . دستمو جلوی صورتش تکون دادم که به خودش بیاد . ولی به خودش نیومد  ( وجی : 😐 ) آخر سر تکونش دادم و بالاخره از اون حالت در اومد .

مارینت : ها ؟ بله چیه ؟

آدرین : هیچی میخواستم بدونم که حمام کجاست ؟

مارینت : هوففف خیالم راحت شد 😏

آدرین : از چی ؟

مارینت : هیچی هیچی بیخیال 

آدرین : نکنه فکر میکردی میخواستم تو هم باهام بیای تو حمام ؟ نه ؟ 

مارینت : چی ؟ نه پوفف چرا باید به همچین جیزی فکر کنم ؟ اصلا دلیلی نداره 🙄

آدرین : عشق و عاشقی هم دلیل و منطق سرش نیست 

* هنوز از زبون آدرینه ها ! ( الان تو ذهنشه ) * 

و سریع لبامو گذاشتم رو لباش . بعد ازش فاصله گرفتم و بهش گفتم :

آدرین : خوب نگفتی حمام کجاست ؟

مارینت : اونجاست . * با انگشت نشون میده *

آدرین : ممنون .

* بعد از گذشت ۲ دقیقه *

مارینت : نمیری حموم ؟

آدرین : نکنه دلت میخواد که جلوی تو لباسم رو در بیارم ؟ بعدش هم ب

مارینت : نه خودم رفتم بای 

 

مارینت :

واییی . سریع اومدم بیرون و درو بستم . اههه مرینت گند زدی . یعنی چی آخه ؟ حالا ازم آتو ( سوتی ) داره  . الان چه کنم ؟

مارینت :

همینجوری که داشتم با خودم حرف میزدم ، آلیا اومد پیشم .

آلیا : هی مرینت میای بریم بیرون خرید ؟

مرینت : چییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خریدددددددد؟؟؟؟؟؟؟ مگه میزارم بدون من بری؟؟؟

الی : منم اومدم بهت گفتم تا با هم بریم 

مری : نمک 

آدرینا : درست شنیدم ؟ میخواین برین خرید ؟

الی : آری آری 

آدرینا : پس منم پایم . مخصوصا اینکه میخوام با خواهر شوهر عزیزم برم خرید 

مری : پیادشو با هم بریم . برای خودت می بری و میدوزی ! چی چی خواهر شوهر 

آدرینا : همینی که گفتم بحث هم نداریم . حالا برم به ماریا و مایکل بگم .

مری : چی نع وایستا من هنوز با تو حرف ........ دارم -_-

الی : دیگه دیر گفتی رفت . ولی بدم نیستا ! خواهر شوهر آدرینا باشی 

مری : اهه آلیا 

الی : شوخی کردم بابا منم میرم ، تو به آدرین بگو 

مری : اههه دیگه تو هم نرو وای.......ستا -_-

آدری : دیگه دیرشد اون رفت 

* مری عین جن دیده ها برگشت  *

مری : اهه آدرین تو از کی اینجایی ؟

آدری : از همون اول 

مری : از کجای اول ؟

آدری : از همون جایی که آلیا اومد 

مری : * وحشتناک جا خورده * اهه خوب پس میدونی میخوایم بریم خرید پس من برم 

* فلنگ رو بست و رفت  *

آدری : * سرش رو تکون میده . شبیه تاسف خوردن . * الان هم که هویتم رو میدونه ، بازم خجالت میکشه ! ولی مای لیدیمه دیگه 


راوی خوشملتون :

 آدری خان میره تو جمع همه و به آدرینا میگه که کارت دارم و یه لحظه بیا . بعد میرن یه گوشه و آدرین میپرسه که پدر چی ؟ نمیفهمه ؟ آدرینا هم میگه خودم قبلا حلش کردم . نگران نباش . ولی اگه ببینم که طبق چیزی که گفتم پیش نری ، اول خفت میکنم ، تیکه تیکت میکنم ، و میسوزونمت . و بعد نقشه رو بهش میگه . بعد هم همگی با هم میرن خرید . البته با اجازه ی مادر پدر مرینت که اصولا همیشه بهش اجازه میدن -_- من بهش حسودیم میشه 

تو راه پاساژ :

مایکل :

بعد از پیشنهاد آلیا ، رفتیم پاساژ . چون یه کم تعدادمون زیاد بود ، ولی نزدیک بودیم ، پیاده رفتیم . طبق معمول دخترا جلوی ما میرفتن و حرف میزدن ، ما هم پشت اونا میرفتیم و حرف میزدیم  . حدود 10 دقیقه بعد به پاساژ رسیدیم و دخترا از اولین مغازه شروع کردن به خربدن  بعضی وقت ها هم به دلشون نمیشَست ، میرفتن بعدی ...

آدرین :

کل پاساژ رو گشتیم . همه جا منو مایکل رو میشناختن . ( راوی : یادتون نرفته که مارینت بهش گفت مایکل ، بازیگر و مدله ؟ ) به زور از همشون رد میشدیم و  خودمون رو به دخترا رسوندیم . مارینت رعایت میکردش ولی دو جا دیگه حس کردم کل مغازه رو خرید  بالاخره بعد از 1 ساعت و نیم راضی شدن بریم از پاساژ بیرون .

ماریا : اهه اونجا یه کافست !

مارینت : من از همین الان میگم که آبمیوه بلوبری و بستنی توت فرنگی و ق...

آدرین : آروم باش مری !! این همه رو چه جوری جا میدی تو دلت ؟

ماری : اینش به خودم مربوط بید .

نینو : مری یه رحمی به آدرین بکن . بیچاره ورشکست شد پدرش ! 

مایکل : اینو راست گفت دیگه 

 آدرینا : حالا بریم توش ، بعد تصمیم میگیریم .

همه : باشه

آلیا : همه رفتیم تو کافه ، هر کسی یه چیزی سفارش داد و گارسون واسمون اورد . بعد از خوردن سفارشامون ، مایکل پیشنهاد داد بریم شهر بازی که همه قبول کردیم . چون فاصله ی زیادی داشتیم با شهر بازی ، مجبور شدیم با مترو بریم 

من پیش نینو نشستم ، مایکل پیش آدرینا ، آدرین پیش مارینت و ماریا ی بیچاره تنها 😐 آخه کسی نیست 

 

تو راه از زبون مارینت :

این خیلی خجالت آورههههه 😓 وای خدا کی میرسیم خیلی سخته کنار آدرین نشستن اینم وقتی این همه آدم دارن نگام میکنن . 

آدرین :

چون اینجا جای عمومی بود نمیتونستم خیلی به مارینت نزدیک بشم . واسه همین عین یه انسان بالغ فهمیده نشستم 😐😑 وقتی رسیدیم ، دست مارینتو گرفتم . لپاش گل انداخته بود . دیگه کم کم باید عادت کنه به اینکارام . 

مردم ازمون هی عکس میگرفتن . کلا آبروم رفت 😐💔 بابام منو میکشه حتما . البته جای نگرانی نیست ، آدرینا رو دارم 😎

( وجی : چه خوشحالم هست 😐 ) ( چرا نباشم ؟ ) ( وجی : خوبب ، حرفی ندارم 😐 من برم بمیرم ... ) ( رفتی درم ببند مرسی ) ( وجی : آخ قلبم ، چرا با من این کار رو میکنی ؟ دلت میاد آخه ؟ ) ( آره بیشتر از هر کس دیگه ای دلم میاد ) ( وجی : 💔💔💔 ) 

رسیدیم به شهر بازی . دخترا گفتن که بریم ترن هوایی . ما پسرا هم رفتیم واسه هممون بلیط خریدیم و سوار ترن هوایی شدیم . مارینت اول میخواست بره با خواهرش بشینه ، ولی من دستشو گرفتم و گفتم بیا پیش من . 

مارینت :

آدرین بعد از اینکه از مترو پیاده شدیم ، دست منو گرفت و خیلی راحت راه میرفت . داغ کرده بودم ، میدونستم که الان صورتم قرمز قرمزه . آخه یکم خجالت توی این بشر نیست؟ مگه تو مشهور نیستی ؟ مگه هر کاری میکنی ازت عکس و فیلم نمیگیرن ؟ چرا رعایت نمیکنی خداااا . بعد از اینکه تو دلم کلی بهش فحش دادم ، ( سپی : بچم بی ادب شده 😐 ) رسیدیم به شهر بازی . ما دخترا گفنیم که اول بریم ترن هوایی ، پسرا هم قبول کردن و رفتن واسه هممون بلیط خریدن و رفتیم که سوار بشیم . میخواستم برم پیش ماریا بشینم و فلنگ رو ببندم که یکی دستمو از پشت کشید . برگشتم که ببینم کیه و دیدم ، بلهه آدرین منو گرفته و میگه بیا پیش من بشین 😐 

آدرین : مارینت بیا پیش من بشین .

مارینت : اهه نه من میخوام برم با ماریا بشینم . تنها هست .

آدرین : ولی مگه من عشقت نیستم ؟ 

مارینت :

کپ کرده بودم ،نه میتونستم بگم نه ، نه میتونستم بگم آره . اصلا نمیتونستم هیچ مووابی بهش بدم . فقط همینجوری به چشمای بلوری سبزش خیره شدم . خیلی زیبا و محو کنندست ...

آدرین :دیدم مارینت هیچ جوابی نمیده و بهم زل زده . یکم دستمو جلوش تکون دادم بلکه به تودش بیاد ولی انگار نه انگار .

آدرین : ماری ، مارینت ، خوبی ؟ 

مارینت : ...

آدرین : نکنه میخوای جلوی جمعیت بوست کنم که نه ؟ 

مارینت :اهه نه اصلا الان میشنم .

آدرین :

بعد حرف مارینت خنده ی ریزی کردمو پیشش نشستم . ترن راه افتاد ؛ از همین اول هم هرچی دختر اونجا بود شروع کردن به جیغ زدن . خودم هم یکم میترسیدم ، ولی با دیدن قیافه ی مارینت ترکیدم از خنده  عین جن دیده ها ترسیده بود و جیغ میزد . چهرش واقعا دیدنی بود . و البته محو کننده . بعد کلی جیغ و داد ، حدودا ۸ ۹ دقیقه بعد ترن وایستاد . 

مارینت : بعد از اینکه ترن وایستاد ، از آدرین پرسیدم w.c کجاست . اونم گفت که خودم میبرمت 😐 آخه بشر میخوای یه آدرس بدی ها ، تا دستشویی میخواد باهام بیاد . دنبالش رفتم و رسیدیم . رفتم تو و یکم به صورتم آب زدم . حالم یکم بد شده بود . خیلی جیغ زدم حس میکنم حنجره ای واسم نمونده . آروم از دستشویی اومدم بیرون . دستشویی پشت یه کافه کوچیک بود ( الان میگین که مگه تو شهر بازی کافه داره ؟ بله که داره . اونایی که ارم رفتن ، میدونن سمت قسمت سر پوشیده ی شهر بازی چند تا دکه هست . مطمعنم الان که گفتم یادتون افتاد 😐 ) داشتم میرفتم که دستم از پشت کشیده شد . برگشتم و دیدم آدرینه و منو چسبوند به دیوار . یکی از دستاشو یه طرفم گذاشت و اون یکی آزاد بود . صورتشو نزدیکم کرد . چند سانت بیشتر فاصله نبود بینمون . 

آدرین : نمیخوای تشکر کنی ؟

مارینت : ( تو دلشه فعلا ) * برای اینکه بحث کش نیاد گفتم : اه آره ببخشید یادم رفت . مرسی

آدرین : خوب من این همه خرید کردم و اوردمت شهر بازی ؛ لایغ یه تشکر بهتری نیستم ؟

مارینت : تو تشکر منو والا مقام نمیدونی مشکل من نیس 

آدرین : * یکم صورتشو به حالت فکر کردن در میاره * باشه پس که اینطور . بالاخره که یه جا ازم یه تشکر درست حسابی میکنی . نکنی هم خودم میکنم .

مارینت : میخوای از خودت تشکر کنی ؟ 😂

آدرین : نه یه کاری میکنم که ازم تشکر کنی  . 

مارینت : پس بچرخ تا بچرخیم 

آدرین : میچرخیم 

مارینت : میچرخیم 

آدرین : میچرخیم 

مارینت : میچرخیم 

آدرین : سرت گیج نره !

مارینت : 😐 نه نمیره 

آدرین : باشه حالا بریم پیش بقیه تا سکته نکردن 

مارینت : باشه 

آلیا :

تو ذهنم داشتم نقشه میکشیدم واسه آدرین و مرینت . ( بازم میگم ، اسم مرینت ، در اصل مارینته . اینا واسه راحت تر شدن خودشون میگن مرینت . ) زدم به نینو و گفتم 

آلیا : هی نینو

نینو : بله ؟

آلیا : من یه نقشه ای دارم 

نینو : چه نقشه ای ؟

آلیا : بیا نزدیکتر تا دم گوشت بهت بگم 

( بعدا میفهمین 

* آدرین و مارینت میرسن *

مایکل : کجا رفته بودین شما دو تا ؟

مارینت : من از سرعت تند ترن حالم بد شده بود ، آدرین دستشویی رو بهم نشون داد . 

مایکل : بعد تو مطمعنی ؟

مارینت : تو شک داری ؟

مایکل : آره 

مارینت : مرسی واقعا !

مایکل : قابلی نداشت 

مارینت : هر وقت خیار میخورم یادت میفتم 

مایکل : شب کجا خوابیدی ؟ تو تختت نمک ریخته بوده نه ؟

آلیا : میشه بس کنین ؟

مارینت : نه

مایکل : آره 

آلیا : -_- . الان به نظرتون کجا بریم ؟

آدرینا : اهه من بگم ؟! * ماریا با آرنجش به آدرینا میزنه که هیچی نگه * اهه نه نظری ندارم . مارینت نظر تو چیه ؟

مارینت : اومم بریم تونل وحشت .

آدرینا و ماریا و آدرین : موافقیم

آلیا و نینو و مایکل : ما نیستیم .

مارینت : خوب کجا میخواین برین شما ها ؟

آلیا : ما میخوایم بریم چرخ و فلک . یه ایدا دارم . ما نصفیمون بریم چرخ و فلک ، نصفیمون بریم تونل وحشت .

مارینت : این چه کاریه خوب ؟ همه با هم میریم 

آلیا : نه اینجوری خوبه 

مارینت : نه نیست 

آلیا : چرا هست 

مارینت : آقا نیست دیگه 

نینو : مارینت خوب بزتر حالا یه بار امتحان کنیم .

مارینت : شما های دیگه نظری ندارین ؟

ماریا : مارینت به نظرم جالبه . بیا امتحان کنیم .

آدرینا : آره تجربه جدیده !

آدرین : نظری ندارم 

مایکل : منم خوشم اومد از ایدشون 

مارینت : هوففف خیله خوب باشه . باید جدا بشیم پس . بعد از اینکه هرکدوم رفتیم و تموم شد ، همینجا وایستین تا همدیگه رو پیدا کنیم .

همگی : باشه 

راوی خوشملتون : 

این برو و بچ به دو گروه تقسیم شدن . ماریا و مارینت و آدرینا و آدرین تو یه گروه ؛ آلیا و نینو و مایکل تو یه گروه . همشون رفتن که بلیط بگیرن . ولی گروه آلیا اینا خودشون رو به خریدن بلیط زدن و نخریدن . ماریا و آدرینا هم گفتن ما پیش هم میشینیم اون پشت . مارینت و آدرین هم قبول کردن . تونل وحشت فقط چند تا از صندلی هاش پر بود . خیلی خلوت بوده . مارینت و آدرین هم جایی نشستن ( در اصل آدرین مارینت رو برده اونجا -_- ) که کسی دور و برشون نبود . قبل از اینکه تونل حرکت کنه ، آدرینا به مارینت گفت من میرم یه چیز کوچولو بگیرم که فشارمون نیوفته و سریع برمیگردم . ولی خوب بهونه بود و رفت پیش آلیا اینا . ماریا هم یواشکی از صندلیش پیاده شد و بدون اینکه کسی بفهمه رفت دنبال آدرینا پیش آلیا اینا . کلا قصدشون بوده که ان دوتا رو کنار هم بندازن .

آدرین : بعد از خرید بلیط ، نزدیک شروع حرکت قطار آدرینا رفت یه چیزی بگیره که ضعف نکنیم . گفت سریع برمیگردم ولی خبری نشد . برگشتم ببینم که برگشته یا نه ، ولی دیدم ماریا هم نیست . میخواستم به مارینت بگم که چرا نیستن ، ولی فهمیدم که میخوان چیکار کنن و قصدشون چیه . پس بیخیال شدم و خودمو به اون راه زدم . 

مارینت : آدرین آدرینا برگشت ؟ 

آدرین : آره برگشت نگران نباش .

مارینت : نگران نبودم ، گفتم اگه زود تر نیاد نمیرس...

* قطار شروع کرد به حرکت کردن *

مارینت :

داشتم با آدرین حرف میزدم که یک دفعه قطار شروع کرد به حرکت کردن . اول آروم میرفت و خیلی هیجانی نداشت . ولی دیگه آروم آروم سرعتش زیاد شد و وحشتناک تر  . صدای جیغ ها بلند شده بود . خیلی وحشتناک بود . سفت آدرین رو بغل کرده بودم و جیغ میکشیدم . در حدی وحشتناک بود که دیگه پاهامو حس نمیکردم . فکر میکنم فشارم داره میفته . بخواطر همین محکم تر آدرین بغل کردم . چون کار دیگه ای نمیتونستم بکنم عملا :/

آدرین : 

بعد حرکت قطار ، سرعت آروم آروم زیاد میشد و جیغ ها شروع . خودم هم میترسیدم ولی چیزی نمیگفتم . خجالت داره خوب  مارینت منو بغل کرده ود و جیغ میکشید . ولی دیگه خیلی محکم فشار داد و منم آخم بلند شد . مارینت وسط جیغ کشیدناش منو نگاه کرد و به زور یه ببخشیدی گفت ( هم سرعت زیاد بوده ، هم حال مارینت بد شده ، هم داره جیغ میزنه . به خاطر همین به زور گفته ) . یکم با دقت بیشتری نگاهش کردم و دیدم صورتش آروم آروم داره سفید میشه . یا خدا الان چه غلطی بکنم ؟ 



خوبببببب اگه غلط املایی ای بود یا حروفی رو جا انداخته بودم یا مثلا نوشته بودم پاین این پارت ، به بزرگی خودتون ببخشین چون من اینو از تو وبم کپی کردم و اینجا گذاشتم . خدایی خواننده های وب من خیلییییییی صبر کدن تا من تا انجا رو پار پارت بدم . پس خالی از لطف نیست که شما ها هم نظر بدین . لطفا هر یک نفر هم حداقل چند کامنت ناقابل بزاره . برای پارت بعدی ۵۰ تا کامنت میخوام چون واقعا طولانی بود . مرسی . بای بای