withered girl♥ *the past*season2part4♥
من:((واى!))جان:((ماجرا از اين قراره))يهو صداى مامان ديكسى اومد مامان ديكسى:((ديكسى دخترم ديكسى!))ديكسى بدو بدو اومد سمت مامانش و پريد بغلش ديكسى:((مامان چطورى اومدى تو؟!))مامانش:((ي…يكي…رو…ك…شت…مم))ديكسى:((مامان تو يكى رو كشتييييييييييييييييييييييى؟!))مامانش:((نك…شتمش…زخميش…كرد…م))ديكسى:((مامان بيا بريم!)) مامانش رو به من كرد و گفت:((تو مارينتى؟!))من:((آ…ره))مامان ديكسى:((من خالتم!))من:((تو خالمى؟!))مامان ديكسى:((آره!)) ديكسى:((مامان ولش كن بيا بريم!))مامان ديكسى:((بيا بريم))ديكسى رو بغل كرد و دست من رو گرفت و برد مامان ديكسى به جان گفت:((جان پسرم به كسى نگو))جان:((ب…اششه))
_______از زبان راوى______
مارينت و ديكسى با هم بزرگ شدن در دوران دبستان جان رو ديدن پدر جان و پدر واقعى ديكسى مرده بودن و تمام ثروت آن ها به جان رسيد(اين وسيت مت{باباى ديكسى}بوده كه ثروتش به جان برسه) در دوران دبستان مارينت عاشق جان شد و ديكسى اين رو فهميد و دل جان رو به دست اورد جان از سره هوس با ديكسى بود در اصل اون عاشق مارينت بود ولى دلى كه از سنگ پر شده است چى ميفهمد از عشق ديكسى به همه گفت كه مارينت عاشق جان بوده ديكسى به مارينت حسادت ميكرد چون مارينت مادرى نداشت و تنها بود و بخاطر همين سابين مثل پروانه دور و بره مارينت ميگشت و ديكسى از اين رفتار مادرش ناراحت ميشد و دلش ميشكست ديكسى مادرش رو فقط براى خودش ميخواست و از اينكه مارينت دور برشون بود بدش ميومد در حالى كه سابين به ديكسى بيشتر محبت ميكرد ولى ديكسى كور بود و خوشى هاى خودش رو نميخواست و ميخواست خوشى هاى خواهرش رو صاحب شود ديكسى در سن بلوغ دچار سندرم استكهلم شد و در عين حال افسرده بخاطر همين به بيمارستان روانى براى درمان منتقل شد اين حسادت ها و رفتار هاى ناخوشايند ديكسى باعث شد مارينت نصبت به او تنفر پيدا كند و اين حسادت ها ادامه پيدا كند
_______پايان زندگى مارينت و ديكسى______
دستم نابود شد پس نظر بديد😭😐
اگه غلط املايى داشتم شرمنده
های ^-^