از زبان مارينت

كل صبح رو با كت نوار سر كردم كت نوار زير چشمى بهم انداخت و گفت:((داشتم به روزى كه آكوماتيز شده بودى فكر ميكردم روزى كه فهميدم كى هستى))

&فلش بك&

از زبان مارينت

ناتالى مادر من بود… باورم نميشد داشتم از قصه دق ميكردم كه يهو حس كردم يكى داره با من حرف ميزنه …:((پرنسس حقيقت من هاك ماثم من به تو قدرتى ميدم كه حقايق تلخ زندگى ديگران رو فاش كنى در عوض معجزه گر ليدى باگ و كت نوار رو ازت ميخوام))من:((معجزه گر ليدى باگ؟من خوده ليدى باگم))گوشواره هام رو در اوردم هاك ماث:((سريع تر معجزه گر كت نوار رو برام بيار))سريع از خونه خارج شدم و خودم رو به برج ايفل رسوندم و داد زدم:((مردم من پرنسس حقيقتم كه قراره كابوستون بشم))كت نوار رو ديدم كت نوار:((اوه اوه انگار پرنسس كفرى شده))من:((ميكشمت))كت نوار:((با تبر يا چاقو؟!))من:((دلت رو خوش كردى هه ليدى باگ نباشه خونثى كردن آكوما اى هم نيست))گوشواره هام رو بهش نشون دادم كپ كرده بود {*در ذهن كت نوار*امكان نداشت ليدى باگ ببازه مگه اينكه ليدى باگ مارينت باشه…}كت نوار:((ببين مارينت من نميدونم چه اتفاقى برات افتاده ولى باهات مبارزه نميكنم))

من:((هه جالب بود پس فهميدى من كيم))

~بعد از چند دقيقه مبارزه~

كت نوار:((مـ اريــ نـت))من:((چى شده ديگه نميتونى به مبارزه ادامه بدى؟!))*پرنسس حقيقت كت نوار رو هول ميدهد و كت نوار به زمين ميوفتد پرنسس حقيقت انگشتر كت نوار رو بر ميدارد و ميفهمد كت نوار آدرين هست مارينت از شدت عشقى كه به آدرين داشت به حالت عادى برميگرده*من:((چى شده؟!))آدرين رو ديدم آدرين:((هيچى))دستم روكشيد و برد…

&پايان فلش بك&

از زبان مارينت

من:((ديگه بايد بريم خونتون كيتى))كت نوار:((باشه ماى ليدى🥀))سمت خونه ى آدرين رفتيم كت نوار:((بـ ا با؟))آقاى آگراست اومد جلو و گفت:((شما اينجا چى كار ميكنيد؟!))بغض كت نوار شكست و گفت:((من ميدونم تو هاك ماثى و هويت مارو ميدونى))آقاى آگراست:((تو از كجا ميدونى؟!))

كت نوار:((يه شب تو رو وقتى داشتى به مخفيگاهت ميرفتى ديدم))آقاى آگراست:((تو هيچى نميدونى كسى كه بهش ميگى مامان بخاطر تو توى كماست تو يه سنتى مانسترى!))

دستم رو روى دهنم گذاشتم باورم نميشد…

از زبان آديرا

چند روز بود خونه ى آدرين مونده بودم صدا هايى شنيدم باورم نميشد رفتم جلو و گفتم:((تو هاك ماثى؟!*روبه گابريل گفت*))گابريل:((آـره))من:((تو بخاطر مامانم اين همه خرابى به بار اوردى؟))گابريل:((آره))من:((بايد بگم من يه ميراكلس دارم ميراكلس اِلف قدرت معجزه گر اِلف جاودانگى ِ اينطورى ميتونيم مامان رو زنده كنيم و آدرين رو انسان…))

از زبان راوى

آدرين انسان شد و اميلى زنده 

ديكسى به لندن سفر كرد

لايلا و لوكا در اخر عاشق هم شدن

مارينت و آدرين باهم ازدواج كردن

ناتالى و مارينت رابطشون بهتر شد…{رابطه مادر و دخترى}

___________

اميدوارم خوشتون اومده باشه🌺

اگه غلط املايى داشتم شرمنده🌺