천사의 얼굴로

내게로 왔던 미스터리

너란 온기

네 곁에 머물며

널 사랑할 그 한 사람

تو مثل یه راز

به شکل یه فرشته به سمتم اومدی

گرم و صمیمانه

آیا واقعا اون کسی که کنارته

و عاشق توست، اون

 

나라니

추운 겨울 아침도

منم؟

تو روزای سرد زمستون

 

조금 외로운 저녁도

우린 여기 함께라

어둠은 너란 빛으로 바뀌어

Tonight

حتی شبایی که یه کم احساس تنهایی میکنی

ما همچنان با همیم

تاریکی رو از بین میبریم و با تو روشنایی رو رقم میزنیم

امشب

 

믿을 수 없는 기적

오늘 너를 꼭 안고

Giving you my heart and soul

넌 삶의 전부야 For life

다시 태어난대도

난 너 아니면 안 될 이유

천 개의 말도

مثل یه معجزه ی باور نکردنی

امروز تو رو محکم تر در آغوش میگیرم

قلب و روحمو بهت میدم

چون تو همه چیزمی،توی زندگی

حتی اگه دوباره متولد بشم

نمیتونم با کسی به جز تو باشم

حتی هزاران کلمه هم برای

 

부족할 듯해 For life

지치고 힘들 때

기대고 싶은 큰 사람 돼 볼게

어릴 적 꿈꾸던

선물 가득한 크리스마스 트리

같은 사람이

برای بیان احساسم به این زنگی کافی نیست

وقتایی که زمان سختی رو میگذرونی

من اون آدمی میشم که میتونی بهش تکیه کنی

مثل خوابایی که تو بچگی میبینی

آدمی شبیه درخت کریسمس

با کلی هدیه

 

삶이란 긴 하모니

그 안에 녹은 우리가

더 아름다워지게

زندگی مثل یه هارمونی طولانیه

که ما رو تو خودش ذوب میکنه

تا زیبا تر جلوه کنیم


part1:

چشم هام رو باز كردم از رخت خواب بلند شدم و سمت در رفتم صداى مردم من رو از خواب بلند كرده بود از خونم خارج شدم تا ببينم چه اتفاقى توجه مردم رو به خودش جلب كرده رفتم نزديكـ تر با صحنه اى كه مواجه شدم وحشت كردم دستم رو جلوى دهنم گذاشتم چشم هام از تعجب گرد شده بودن صداى ژاندارم ها {ژاندرام ها همون پليسان} بلند شد كه ميگفتن:((پخش شيد پخش شيد عجله كنيد پخش شيد خودمون رسيدگى ميكنيم))صداى دخترى اومد كه ميگفت:((چطورى رسيدگى ميكنيد؟شما فقط ميخواين گند كارايى كه كرديد در نياد اون دخترى كه اون وسطه و از گردنش داره خون مياد واسش كارى انجام ميديد؟))رفتم كنار دختره و بهش گفتم:((زندانيت ميكنن لطفا بس كن))با بيرون اومدن اين جمله از دهنم نشست روى زمين و گفت:((حق با توئه اگه زندانيم كنـن كسى نيست كه از خواهرام مراقبت كنه))من:((اسم من مارينته اسم تو چيه؟))دختره گفت:((اسمم آلياسـت))من:((چه اسم قشنگى دارى تو توى چه كافه اى كار ميكنى؟))آليا:((از كجا ميدونى من تو كافه كار ميكنم؟!))من:((من توى مزرعه كار ميكنم و تمام كسايى كه تو مزرعه كار ميكنن رو ميشناسم اگه تو توى مزرعه كار ميكردى حتما ميشناختمت))آليا:((دختر خيلى باهوشى هستى من تو كافه رد اَند بلك كار ميكنم))من:((شنيدم تو اون كافه فقط شاهزاده ها رفت و آمد دارند؟))آليا:((درسته فقط شاهزاده ها رفت و آمد دارند مثل شاهزاده آدرين شاهزاده نينو شاهزاده لوكا))من:((به نظرت دخترى كه غرق در خون بود شاهكار كت نوار بود؟))آليا:((حرف اون هيولا رو نزن معلوم كار خودش بوده))من:((ديگه داره ديرم ميشه بايد برم شب ميبينمت))آليا:((منتظرت هستم))

_____________________________________

part2:

ادامه دادم و از اونجا رفتم توى راه انقدر ذهنم در گير بود كه حواسم رو گم كرده كرده بودم {لولا:حواست پيدا شد به منم بگو مارلين:اگه توى ذهنت درگيرى پيش اومد رو من حساب كن}به دكان ميوه فروشى رفتم مواد هاى غذايى اى كه نياز داشتم رو خريدم و دكان رو ترك كردم زمين مثل يه حوض پر از آب بود و سُر با دقت قدم برميداشتم كه ناگاه{ناگاه همون ناگهانه:|||}گارى اى رو ديدم كه مستقيم طرفم ميومد خودم رو به گوشه زمين انداختم تمام كيسه هاى خريدم روى زمين افتاده بودند دستى جلوى روم ديدم سرم رو به بالا گرفتم با دوتيله سبز منشور كننده مواجه شدم اون شاهزاده آدرين بود؟! دستش رو دور كمرم حلقه كرد تا من رو بلند كنه سرخ شده بودم و سرم رو برگردوندم و گفتم:((ش…اهزا…ده…آد…رين ازتون…طلب… بخشش…ميطلب…م))شاهزاده آدرين:((اين چه حرفيه كارى نكردم وضيفه من كمك به مردم هست))به طرز عجيبى زبونش رو روى دندوناش كشيد و بعد اونجا رو ترك كرد كت نوار و شاهزاده آدرين خيلى شبيه به هم بودند اصلا نميتونم تصور كنم كسى كه مردم ازش وحشت ميكنن همونى هست كه همه آرزوى ديدارش رو دارن درگير اين فكر ها بودم كه به مزرعه رسيدم لاميا رو ديدم كه به سمتم مياد لاميا:((دختر جون كجا بودى فيليكس خان سراغت رو ميگرفت))من:((الان ميرم پيشش))

سريع رفتم توى عمارت ظاهرم رو درست كردم و دره اتاقشون رو زدم و گفتم:((اجازه هست داخل شم فيليكس خان؟))فيليكس خان:((بيا تو))داخل شدم فيليكس خان:((بيا تو دختر جون))به در اشاره كرد يه دختر با موهاى روشن و قده متوسطى كه يه دامن مشكى و لباس مشكى داشت داخل شد لباس هاى گرونى تنش بود فيليكس خان:((مارينت اين آليسه خواهر ناتنيم اون از امروز اينجا زندگى ميكنه))من:((خيلى خوشبختم بانو آليس))بانو آليس:((اوه لازم نيست من رو بانو صدا بزنى همون آليس خالى كافيه))من:((خيلى ممنون ب…آليس))صورتم رو به پايين انداختم فيليكس خان:((ميتونيد بريد))وارد مزرعه شدم آستين هام رو بالا زدم اول به مرغ و جوجه ها آب و دون دادم غذاى اسب هارو دادم ميوه هارو چيدم باغچه رو درست كردم تويله رو شستم انقدر كار كردم كه خورشيد غروب كرده بود داشتم وسايلم رو مرتب ميكردم كه پيش آليا برم لاميا اومد سمتم و گفت:((مارينت ميدونم خسته اى اما لطفا جاى من رو پر كن امروز يه كاره مهم دارم))بدون اينكه حرفى بزنم رفت مجبور شدم جاش رو پر كنم شروع كردم به درست كردن ژيگو{ژيگو يه غذاى معروف فرانسوى هست} بقيه چيز هارو آماده كردم غذا هارو بردم سره سفره يك ساعتى گذشته بود رفتم و ميز رو جمع كردم درحال ظرف شستن بودم كه صداى جيرجير در رو شنيدم دست هام كه به آب آغشته شده بود رو خشك كردم وسايلم رو جمع كردم تا برم صداى ترسناكى شنيدم كه ميگفت:((كجا پرنسس؟))سرم رو برگردوندم با چشم هاى سبز وحشى اى كه ميدرخشيد مواجه شدم اون كت نوار بود كابوس شهر من:((ك…ت ن…وار؟!))كت نوار:((درسته))تا اين رو گفت من رو محكم زد تو ديوار و آرنجش رو زير سينه هام قرار داد{تا فرار نكنه}نفس هاى گرمش رو زير گونم حس ميكردم منتظر هر اتفاقى بودم كه صداى يه دختر اومد دختره:((ولش كن كت نوار))كت نوار:((بازم تو؟!))دختر:((آره))كت نوار آرنجش رو برداشت و دستش رو سمت شمشيرش برد دختر:((هويت جاسوست رو فهميدم))كت نوار:((اوه پس فهميدى اشكالى نداره چون تو به زودى ميميرى راستى پرنسس يه خون به من بدهكارى))بعد رفت  دختره اومد سمتم و گفت:((من نايتينگ گرلم))

_____________________________________