lucifer girl p4

천사의 얼굴로
내게로 왔던 미스터리
너란 온기
네 곁에 머물며
널 사랑할 그 한 사람
تو مثل یه راز
به شکل یه فرشته به سمتم اومدی
گرم و صمیمانه
آیا واقعا اون کسی که کنارته
و عاشق توست، اون
나라니
추운 겨울 아침도
منم؟
تو روزای سرد زمستون
조금 외로운 저녁도
우린 여기 함께라
어둠은 너란 빛으로 바뀌어
Tonight
حتی شبایی که یه کم احساس تنهایی میکنی
ما همچنان با همیم
تاریکی رو از بین میبریم و با تو روشنایی رو رقم میزنیم
امشب
믿을 수 없는 기적
오늘 너를 꼭 안고
Giving you my heart and soul
넌 삶의 전부야 For life
다시 태어난대도
난 너 아니면 안 될 이유
천 개의 말도
مثل یه معجزه ی باور نکردنی
امروز تو رو محکم تر در آغوش میگیرم
قلب و روحمو بهت میدم
چون تو همه چیزمی،توی زندگی
حتی اگه دوباره متولد بشم
نمیتونم با کسی به جز تو باشم
حتی هزاران کلمه هم برای
부족할 듯해 For life
지치고 힘들 때
기대고 싶은 큰 사람 돼 볼게
어릴 적 꿈꾸던
선물 가득한 크리스마스 트리
같은 사람이
برای بیان احساسم به این زنگی کافی نیست
وقتایی که زمان سختی رو میگذرونی
من اون آدمی میشم که میتونی بهش تکیه کنی
مثل خوابایی که تو بچگی میبینی
آدمی شبیه درخت کریسمس
با کلی هدیه
삶이란 긴 하모니
그 안에 녹은 우리가
더 아름다워지게
زندگی مثل یه هارمونی طولانیه
که ما رو تو خودش ذوب میکنه
تا زیبا تر جلوه کنیم
از زبان مارينت
خيلى تعجب كرده بودم چرا هيچوقت نفهميده بودم كه نايتينگ گرلى هست اگه اون انقدر حرفه اى من زياد به چشم نميام از انتظار كشيدن براى كشتن كت نوار واقعا خسته شده بودم توى دهنم صحنه اى كه كت نوار ميفهمه من ليدى باگم رو مجسم كردم لبخند خبيثانه اى زدم به كارت دعوتى كه برام فرستاده شده بود نگاه كردم نوشته بود:((شاهزاده آدرين گفتند تمام مردمى كه در كشت زار ها كار مى كنن به مهمانى در قصر پادشاه سرزمين "كورازون دِ هِيلو"{كورازون د هيلو به فارسى يعنى قلب يخى}دعوتند))برام مهم نبود چون من نميرفتم اهل خوشگذرونى نبودم صداى لاميا اومد كه مى گفت:((مارينت مارينت براى مهمونى چى بپوشيم؟))من:((تو رو نميدونم اما من نميام))چهره لاميا در هم رفت و گفت:((يعنى چى؟!))من:((يعنى اين كه دوست ندارم بيام))
لاميا:((بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا بيا))
من:((نميام نميام نميام نميام نميام نميام نميام نميام نميام نميام نميام))لاميا:((تو چشم هام نگاه كن))به چشم هاش نگاه كردم انگار چشم هام در حال در اومدن بود به طور ناگهانى گفتم:((باشه ميام))لاميا:((عاليه حالا بيا بريم يه پارچه بخريم!))به ناچار سرم رو به معناى باشه تكون دادم لاميا من رو به مغازه آلومينيوم بلنكو
برد تو اونجا يه پارچه خريديم تا براى خودمون لباس بدوزيم لاميا:((مارينت نظرت درمورد اتفاق هايى كه افتاده چيه؟))من:((منظورت چيه؟))لاميا:((اومدن هاك ماث، كت نوار،آيس كندى،دارك گرل،زورو روج،كت بلنس،ليدى باگ،ورده هيلو))من:((نميدونم گير و گورشون سره چيه هاك ماث كه ميخواد ارتش جمع كنه تا سرزمين كرازون دِ آلوكتيرن رو نجات بده كت نوار خون دختر هارو ميخوره آيس كندى و ورده هيلو دارك گرل و زورو روج كت بلنس بهش كمك ميكنن واقعا نميدونم چى گيرشون مياد))لاميا:((شايد بدهى كه دارن صاف ميشه))من:((مثلا چه بدهى؟))لاميا:((نميدونم همينجورى گفتم))
من:((من بايد برم))لاميا:((برو شب ميبينمت))
رفتم توى خونم يه لباس براى خودم درست كردم يه پيراهن سرخابى كه حرير مشكى روش داشت يه كفش پاشنه دار سرخابى كه براى مادرم بود رو قرار بود بپوشم صداى در بود در رو باز كردم ديگو بود سريع دستش رو كشيدم آوردمش تو خونه من:((ديگو چند بار بگم با اين لباس نيا همه هويت هامون رو ميفهمن!))
كامت يادت نره

های ^-^