천사의 얼굴로

내게로 왔던 미스터리

너란 온기

네 곁에 머물며

널 사랑할 그 한 사람

تو مثل یه راز

به شکل یه فرشته به سمتم اومدی

گرم و صمیمانه

آیا واقعا اون کسی که کنارته

و عاشق توست، اون

 

나라니

추운 겨울 아침도

منم؟

تو روزای سرد زمستون

 

조금 외로운 저녁도

우린 여기 함께라

어둠은 너란 빛으로 바뀌어

Tonight

حتی شبایی که یه کم احساس تنهایی میکنی

ما همچنان با همیم

تاریکی رو از بین میبریم و با تو روشنایی رو رقم میزنیم

امشب

 

믿을 수 없는 기적

오늘 너를 꼭 안고

Giving you my heart and soul

넌 삶의 전부야 For life

다시 태어난대도

난 너 아니면 안 될 이유

천 개의 말도

مثل یه معجزه ی باور نکردنی

امروز تو رو محکم تر در آغوش میگیرم

قلب و روحمو بهت میدم

چون تو همه چیزمی،توی زندگی

حتی اگه دوباره متولد بشم

نمیتونم با کسی به جز تو باشم

حتی هزاران کلمه هم برای

 

부족할 듯해 For life

지치고 힘들 때

기대고 싶은 큰 사람 돼 볼게

어릴 적 꿈꾸던

선물 가득한 크리스마스 트리

같은 사람이

برای بیان احساسم به این زنگی کافی نیست

وقتایی که زمان سختی رو میگذرونی

من اون آدمی میشم که میتونی بهش تکیه کنی

مثل خوابایی که تو بچگی میبینی

آدمی شبیه درخت کریسمس

با کلی هدیه

 

삶이란 긴 하모니

그 안에 녹은 우리가

더 아름다워지게

زندگی مثل یه هارمونی طولانیه

که ما رو تو خودش ذوب میکنه

تا زیبا تر جلوه کنیم


ديگو:((اينم جاى گفتن دست درد نكنته؟))من:((آره))ديگو:((حيف شد خبراى بدرد بخورى داشتم))من:((واقعا بگو داداشى جونم))ديگو:((ديگه لازم نيست كه بگمشون))من:((بگو ديگه مرتيكه بِتچ))ديگو:(( گفتى برو دنبال نايتينگ گرل رفتم دنبالش مى خواستم ببينم كه ميتونم هويتش رو بفهمم يا نه ولى يه دفعه از وسط آسمون غيب شد!))من:((يعنى يه جادوگره؟!))

ديگو:((امكان نداره جادوگر ها وجود ندارن!))

من:((دِ آخه پسره عاقل خون آشام وجود داره جهش يافته وجود داره چرا جادوگر وجود نداره؟!))ديگو:((ما كه نميدونيم جهش يافته اى به جز تو تو دنيا وجود داره يا نه))من:((مطمئن باش كه وجود داره))ديگو:((از كجا ميدونى)) من:((زندگى هميشه سوپرايز هايى برات از قبل آماده كرده كه براى ديدنشون آماده نيستى))ديگو:((خب خانم شاعر برو آمادشو دير ميرسى))انگشت اشارش رو روى نوك دماغم زد من:((باشه))پيراهنم رو پوشيدم كفش هام رو پام كردم موهام رو باز گذاشتم و يكى از گردنبند هاى مادرم كه خيلى دوسش داشتم رو گردنم كردم ديگه حاضر بودم ديگو:((ديگه بايد برى پرنسس كالسكه دمه دره))بى توجه به حرفش از خونه خارج شدم و به كمك محافظ ها سوار شدم پس از مدتى به قصر رسيديم رفتم توى باغ گل بوته هاى زيادى در باغچه ها بودن و درختايى با شاخساران بزرگ توى باغ بودن وارد قصر شدم نفسم رو توى سينم حبث كردم ضربان قلبم هر ثانيه بالاتر ميرفت{من ضربانم موقع امتحان وقتى هيچى نخوندم هر ثانيه بالا ميره:|||~}صداى پاشنه كفشم فضا رو پر كرده بود نگاه همه رو روى خودم حس ميكردم 

بودن توى قصر من رو به وحشت مى نداخت 

اين برام يه فوبيا بود {فوبيا اين قصره فوبيا ما امتحان^} رفتم يه گوشه و وايسادم لاميا رو ديدم كه يه پيراهن سفيد كه آستين حلقه اى داشت رو پوشيده موهاش گوجه اى بود خيلى زيبا شده بود لاميا:((سلام مارينت خيلى زيبا شدى))من:((ممنون لاميا تو هم))به بالا نگاه كردم يه چيزى از روى سقف سر خورد {سقف شيشه اى هستش:///}من:((لاميا من بايد برم سرويس بهداشتى))دامنم رو با دستم گرفتم و از قصر خارج شدم رفتم پشت قصر اونجا فقط يه گارسون بود داشتم برميگشتم كه حس كردم صدايى مياد برگشتم و نگاه كردم كت نوار ناخوناش رو توى گردن گارسون فرو كرده بود كت نوار:((ميدونى من با كسايى كه از دستم در برن چى كار ميكنم؟))جوابى ندادم كت نوار:((جواب بده))نميدونستم چى بگم اصلا انتظار همچين چيزى رو نداشتم بلند تر داد زد:((جواب بده))اومد نزديكم و دره گوشم گفت:((مى كشمشون))نيشاش رو كامل وارد گردنم كرد چشمام رو از شدت درد بستم و دستم رو به كمرش فشار دادم{حالتى كه دستش رو روى كمر كت نوار حلقه كرد و كفه دستش رو فشار داد}آه خفيفى كشيدم حس كردم كه مچ دستم رو كشيد دستم مانع خوردن خون ميشد انقدر درد داشتم كه گفتم:((ب…سه لط…فا))

از زبان كت نوار

خونش طعم فوق العاده اى داشت اما دستش مانع خوردن خونم ميشد بخاطر همين دستش رو كشيدم حس كردم كه داره چيزى ميگه گوشاى گربه ايم رو تيز كردم كه بفهمم چى ميگه:((ب…سه…لط…فا))با شنيدن اين حرف ازش جدا شدم دهنم از حيرت باز مونده بود بهش نگاه كردم چشماش بسته بود و صورتش افتاده بود موهاش از عرق خيس شده بود دلم سوخت براش 

با تمام سرعت به طرف خونش دوييدم وارد خونه شدم رفتم توى اتاق مارينت {ديگو شب ها كار ميكنه و صبح ها ميخوابه مارينت صبح ها كار ميكنه و شب ها ميخوابه بخاطر همين خونه يه خوابس} گذاشتمش رو تخت رفتم...