از درودیوار سیاهچال،فلاکت و بدبختی میبارید!(پ ن پ تو سیاهچال عشق و پارتی میباره-__-) مشعل هایی که به دیوار سنگی محکم شده بودند،نوری ضعیف و لرزان میتاباندند.از جویی که دربالا،دورتادور قصر کشیده شده بود،آبی بدبو و پر از لجن به درون میچکید.کف سیاهچال،موش های بزرگی در پی غذا به دنبال هم میدویدند(اووووووق) چنین خرابه ای به هیچ وجد در شان یک ملکه نبود!

شب از نیمه گذشته بود و همه جا درسکوت فرورفته بود،فقط گهگاه صدای کشیدن زنجیری به گوش میرسید. در سنگینی این سکوت،طنین صدای پایی درسرسرا پیچید.کسی از پلکان مارپیچ پایین آمد و وارد سیاهچال شد....

پایین پله ها،زنی ظاهر شد که سرتاپایش در شنل سبزرنگ بلندی پوشیده شده بود.با احتیاط از جلوی سلول ها گذشت و زندانیان داخل هربند را به جنب و جوش انداخت.باهر قدمی که برمیداشت،سرعتش کندتروکندتر و ضربان قبلش....چیز....یعنی....قلبش تندتروتندتر میشد.

زندانیان به ترتیب جرمشان تقسیم بندی شده بودند.هرچه بیشتر دردل سیاهچال پیش میرفت،به زندانیان خطرناک تر و سنگدل تری میرسید.چشم هایش به سلولی در انتهای سرسرا دوخته شده بود که درآن،زندانی خاصی دربند بود و گروه بزرگی از نگهبانان به طور اختصاصی از او مراقبت میکردند.

برای پرسیدن سوالی آمده بود.سوال ساده بود،اما هرروز فکر اورا به خود مشغول میکرد و بیشترشب ها خواب را از چشم هایش می ربود و هرگاه به خواب میرفت رویای آنرا میدید.

فقط یک نفر میتوانست به سوالش پاسخ دهد....کسی که درآن سوی میله های زندان بود.

بانوی شنل پوش به نگهبان گفت میخوام ببینمش

نگهبان از شنیدن این درخواست کمابیش به وجد آمد

_هیچ کس اجازه نداره اونو ببینع.من مطیع بی چون و چرای خانواده سلطنتی هستم

زن کلاه شنلش را عقب زد و چهره اش را نشان داد او........

خب تموم لاوا

بعدی کم کمش سه نظر بیشترم باشه عالیه دستم پوکید خدایی

برای پارت اول زیاد بود دیه

توی نظرات بگین بنظرتون اون زنه کی بود؟

اونی که تو زندان بود کی بود؟

بابای