lucifer girl p7

I wanna be alone
میخوام تنها باشم
? Alone with you, does that make sense
میخوام با تو دوتایی تنها باشیم ، منظورم رو میفهمی ؟
I wanna steal your soul
میخوام روحت رو بدزدم
And hide you in my treasure chest
و تو گنجینه ی جواهراتم قائم کنم
I don’t know what to do
نمی دونم چیکارش کنم
To do with your kiss on my neck
اون بوسه ای رو که رو گردنم جا گذاشتی رو
I don’t know what feels true
نمی دونم حقیقت کدومه
But this feels right so stay a sec
ولی اینی که هست انگاری راسته پس یه لحضه وایسا
Yeah, you feel right so stay a sec
آره انگاری تو آدم درسته هستی پس یه لحظه وایسا
And let me crawl inside your veins
و بهم اجازه بده تا تو رگات جاری شم
I’ll build a wall, give you a ball and chain
میخوام دورت دیوار بکشم و با قل و زنجیر ببندمت
It’s not like me to be so mean
من همچین آدم بدی نیستم
You’re all I wanted
فقط تو تنها چیزی هستی که میخوام
Just let me hold you
فقط بزار بغلت کنم
Like a hostage
انگاری که گروگان منی
Gold on your fingertips
نوک انگشتات انگاری از طلاست
Fingertips against my cheek
انگشتایی که رو گونه ی منن
Gold leaf across your lips
انگاری که لبات رو طلا گرفتن
Kiss me until I can’t speak
جوری ببوسم تا دهنم بسته شه و نتونم حرف بزنم
Gold chain beneath your shirt
گردنبد طلات که زیر پیراهنت هستش
Gold’s fake and real love hurts
هم طلای بدلی و هم عشق واقعی آدمو می رنجونه
But nothing hurts when I’m alone
ولی هیچی بدتر از وقتای تنهاییم منو نمی رنجونه
When you’re with me and we’re alone
وقتایی که کنارمی و تنهاییم
من:((چرا اين هارو به من ميگى؟))آيس كندى:((چون تو قلب خونين رو آب كردى))من:((چى دارى ميگى؟))آيس كندى:((مى فهمى))من:((پس بگو تا بفهمم))آيس كندى:((هنوز زوده))
من:((چى دارى ميگى اصلا نمى فهمم اول ميگى مى خواى اطلاعات مهمى بهم بدى بعد ميگى هنوز زوده؟))آيس كندى:((نميزارى من حرف بزنم))من:((ميشنوم؟))آيس كندى:((گفتم كه هنوز زوده اطلاعات كه مى خوام بهت بدم خيلى مهمن پس بايد از طرفت مطمئن باشم))
ابرو هام تو هم رفته بودن رفتم سمتش و گفتم:((
چى ميگى؟!))يه كارت از توى جيبش در اورد و فوتش كرد دود صورتى ازش اومد بيرون و بى هوش شدن با تمام وجودى كه برام مونده بود به حرفاش گوش كردم:((بدرود دختر شيطانى)) چشمام تار ميديد و نميتونستم چيزى رو تشخيص بدم اما ديدم كه كلاه چرمش كه گل و خارروش بودن رو برداشت كم كم چشمام بسته شدن و چيزى نديدم…
وقتى بلند شدم توى تخت نرم و لطيف بودم به اطرافم نگاه كردم وسايل هاى گرونى اطرافم بود انقدر گرون كه فقط يه شاهزاده ميتونست پولشون رو بده از تخت بلند شدم و به طرف در رفتم وقتى در رو باز كردم راه پله ديدم كه از طلا بود و گل هاى رز قرمز روش ريخته بود گل هاى رز قرمزش من رو ياد آيس كندى مينداخت
از پله ها رفتم پايين كه با ديدن صحنه اى كه جلو چشمام بود كپ كردم اون شاهدوخت كرولين بود! شاهدوخت كرولين:((اوه بهوش اومدين؟)){نه پس داره خواب ميبينى😑}من:((بله،من… شما…اينجا…))شاهدوخت كرولين:((اوه من داشتم از سرزمين بازديد ميكردم تا خبرى رو بهتون بدم تمام شواليه ها در خونه مردم رو ميزدن وقتى دره خونه شما رو زدن تو يه گوشه افتاده بودى من تو رو به قصر اوردم تا طبيب ها درمانت كنن من:((مگه چم شده؟))شاهدوخت كرولين:((خب بيهوش بودى و من خيلى ترسيدم))من:((پوزش بابت اينكه ترسوندمتون))
شاهدوخت كرولين:((بعد از مرگ پدرم وظيفه من كه از مردم محافظت كنم))سرم رو پايين انداختم و هيچى نگفتم شاهدوخت كرولين:((دختر خيلى خوبى به نظر مياى دوست دارى نديمم بشى؟))من:((م…ن؟))شاهدوخت كرولين:((مگه به جز تو كسى هم اينجاست؟))من:((نه))
شاهدوخت كرولين:((مى خواى نديمم شى يا نه؟))من:((البته))
از زبان وى/راوى
وقتشه كه از سرنوشت شوم و غمگين مارينت پى ببرين سرنوشت غمگينى كه شما رو به لرزه در ميارد از اول داستان شروع ميكنم:
انسان ها زندگى خوبى داشتن اما عده اى از انسان ها از خون تغزيه مى كردند و خون آدم ها رو ميمكيدند انسان ها تصميم گرفتند كه بفهمند مشكل عده اى از انسان ها چيست بعدا فهميدن كه اين انسان ها قدرت هاى ماوراطبيعى دارن اين دسته آدم ها جدا شدن
اسم انسان هايى كه از خون تغذيه مى كردند
خون آشام نام گذارى شد خون آشام ها با ساختن ديوارى بى انتها براى خود زندگى ساختن اسم يكى از سرزمين هايى كه خون آشام ها زندگى ميكردن كرازون دِ آلوكتيرن كه شامل نژاد هاى{وولف پاير_اسنيك پاير_ماوس پاير}شدن اما سرزمينى وجود داشت كه مال كت پايرز ها كه نژادى اصيلى بودند چندين سال بعد دخترى به نام مارينت به دنيا اومد اما اون دختر يه دختر معمولى نبود اون قدرت ماوراطبيعى داشت كه خيلى قدرتمند بود پدر مادر مارينت براى اينكه بفهمن مارينت انسان يا خون آشام يا غيره جونشون رو كف دستشون گذاشتن و به الكسانزر كه سرزمين كت پاير ها بود رفتند اون ها مى خواستند به درياچه جادويى برن اون درياچه جواب تمام سوال ها شون رو ميداد مارينت يواشكى دنبالشون كرد اون بچه كنجكاو و سركشى بود اما كت پايرز ها دست بر قضا والدين مارينت رو ديدن و خون آن ها رو مكيدند مارينت اون صحنه وحشتناك رو توى سن پنج سالگى ديد بعد اينكه خون پدر مادرشون ته كشيد اون هارو سوزندن توى چشم هاى اقيانوسى مارينت سوختن مادرش نمايان بود تنها چيزى كه مارينت از اون صحنه ديد دنياى بى رحمى بود كه براى غرق نشدن توش بايد ديگران رو غرق كنى مارينت با ترس و اندوه سرزمين الكسانزر ترك كرد زندگى براى مارينت سخت شده بود اون دوتا راز داشت يكى قدرت هاى ماوراطبى اش بود و يكى ديگر هويتش!مارينت نتوانست آتيش شعله ورى كه خشمش برپا كرده بود را خاموش كند اون تبديل به ليدى باگ شد تا انتقام خود را از خون آشام ها بگيرد…
های ^-^