I wanna be alone

میخوام تنها باشم

? Alone with you, does that make sense

میخوام با تو دوتایی تنها باشیم ، منظورم رو میفهمی ؟

I wanna steal your soul

میخوام روحت رو بدزدم

And hide you in my treasure chest

و تو گنجینه ی جواهراتم قائم کنم

I don’t know what to do

نمی دونم چیکارش کنم

To do with your kiss on my neck

اون بوسه ای رو که رو گردنم جا گذاشتی رو

I don’t know what feels true

نمی دونم حقیقت کدومه

But this feels right so stay a sec

ولی اینی که هست انگاری راسته پس یه لحضه وایسا

Yeah, you feel right so stay a sec

آره انگاری تو آدم درسته هستی پس یه لحظه وایسا

And let me crawl inside your veins

و بهم اجازه بده تا تو رگات جاری شم

I’ll build a wall, give you a ball and chain

میخوام دورت دیوار بکشم و با قل و زنجیر ببندمت

It’s not like me to be so mean

من همچین آدم بدی نیستم

You’re all I wanted

فقط تو تنها چیزی هستی که میخوام

Just let me hold you

فقط بزار بغلت کنم

Like a hostage

انگاری که گروگان منی

Gold on your fingertips

نوک انگشتات انگاری از طلاست

Fingertips against my cheek

انگشتایی که رو گونه ی منن

Gold leaf across your lips

انگاری که لبات رو طلا گرفتن

Kiss me until I can’t speak

جوری ببوسم تا دهنم بسته شه و نتونم حرف بزنم

Gold chain beneath your shirt

گردنبد طلات که زیر پیراهنت هستش

Gold’s fake and real love hurts

هم طلای بدلی و هم عشق واقعی آدمو می رنجونه

But nothing hurts when I’m alone

ولی هیچی بدتر از وقتای تنهاییم منو نمی رنجونه

When you’re with me and we’re alone

وقتایی که کنارمی و تنهاییم

من:((چرا اين هارو به من ميگى؟))آيس كندى:((چون تو قلب خونين رو آب كردى))من:((چى دارى ميگى؟))آيس كندى:((مى فهمى))من:((پس بگو تا بفهمم))آيس كندى:((هنوز زوده))

من:((چى دارى ميگى اصلا نمى فهمم اول ميگى مى خواى اطلاعات مهمى بهم بدى بعد ميگى هنوز زوده؟))آيس كندى:((نميزارى من حرف بزنم))من:((ميشنوم؟))آيس كندى:((گفتم كه هنوز زوده اطلاعات كه مى خوام بهت بدم خيلى مهمن پس بايد از طرفت مطمئن باشم))

ابرو هام تو هم رفته بودن رفتم سمتش و گفتم:((

چى ميگى؟!))يه كارت از توى جيبش در اورد و فوتش كرد دود صورتى ازش اومد بيرون و بى هوش شدن با تمام وجودى كه برام مونده بود به حرفاش گوش كردم:((بدرود دختر شيطانى)) چشمام تار ميديد و نميتونستم چيزى رو تشخيص بدم اما ديدم كه كلاه چرمش كه گل و خارروش بودن رو برداشت كم كم چشمام بسته شدن و چيزى نديدم…

وقتى بلند شدم توى تخت نرم و لطيف بودم به اطرافم نگاه كردم وسايل هاى گرونى اطرافم بود انقدر گرون كه فقط يه شاهزاده ميتونست پولشون رو بده از تخت بلند شدم و به طرف در رفتم وقتى در رو باز كردم راه پله ديدم كه از طلا بود و گل هاى رز قرمز روش ريخته بود گل هاى رز قرمزش من رو ياد آيس كندى مينداخت

از پله ها رفتم پايين كه با ديدن صحنه اى كه جلو چشمام بود كپ كردم اون شاهدوخت كرولين بود! شاهدوخت كرولين:((اوه بهوش اومدين؟)){نه پس داره خواب ميبينى😑}من:((بله،من… شما…اينجا…))شاهدوخت كرولين:((اوه من داشتم از سرزمين بازديد ميكردم تا خبرى رو بهتون بدم تمام شواليه ها در خونه مردم رو ميزدن وقتى دره خونه شما رو زدن تو يه گوشه افتاده بودى من تو رو به قصر اوردم تا طبيب ها درمانت كنن من:((مگه چم شده؟))شاهدوخت كرولين:((خب بيهوش بودى و من خيلى ترسيدم))من:((پوزش بابت اينكه ترسوندمتون))

شاهدوخت كرولين:((بعد از مرگ پدرم وظيفه من كه از مردم محافظت كنم))سرم رو پايين انداختم و هيچى نگفتم شاهدوخت كرولين:((دختر خيلى خوبى به نظر مياى دوست دارى نديمم بشى؟))من:((م…ن؟))شاهدوخت كرولين:((مگه به جز تو كسى هم اينجاست؟))من:((نه))

شاهدوخت كرولين:((مى خواى نديمم شى يا نه؟))من:((البته))

از زبان وى/راوى

وقتشه كه از سرنوشت شوم و غمگين مارينت پى ببرين سرنوشت غمگينى كه شما رو به لرزه در ميارد از اول داستان شروع ميكنم:

انسان ها زندگى خوبى داشتن اما عده اى از انسان ها از خون تغزيه مى كردند و خون آدم ها رو ميمكيدند انسان ها تصميم گرفتند كه بفهمند مشكل عده اى از انسان ها چيست بعدا فهميدن كه اين انسان ها قدرت هاى ماوراطبيعى دارن اين دسته آدم ها جدا شدن 

اسم انسان هايى كه از خون تغذيه مى كردند

خون آشام نام گذارى شد خون آشام ها با ساختن ديوارى بى انتها براى خود زندگى ساختن اسم يكى از سرزمين هايى كه خون آشام ها زندگى ميكردن  كرازون دِ آلوكتيرن  كه  شامل نژاد هاى{وولف پاير_اسنيك پاير_ماوس پاير}شدن اما سرزمينى وجود داشت كه مال كت پايرز ها كه نژادى اصيلى بودند چندين سال بعد دخترى به نام مارينت به دنيا اومد اما اون دختر يه دختر معمولى نبود اون قدرت ماوراطبيعى داشت كه خيلى قدرتمند بود پدر مادر مارينت براى اينكه بفهمن مارينت انسان يا خون آشام يا غيره جونشون رو كف دستشون گذاشتن و به الكسانزر كه سرزمين كت پاير ها بود رفتند اون ها مى خواستند به درياچه جادويى برن اون درياچه جواب تمام سوال ها شون رو ميداد مارينت يواشكى دنبالشون كرد اون بچه كنجكاو و سركشى بود اما كت پايرز ها دست بر قضا والدين مارينت رو ديدن و خون آن ها رو مكيدند مارينت اون صحنه وحشتناك رو توى سن پنج سالگى ديد بعد اينكه خون پدر مادرشون ته كشيد اون هارو سوزندن توى چشم هاى اقيانوسى مارينت سوختن مادرش نمايان بود تنها چيزى كه مارينت از اون صحنه ديد دنياى بى رحمى بود كه براى غرق نشدن توش بايد ديگران رو غرق كنى مارينت با ترس و اندوه سرزمين الكسانزر ترك كرد زندگى براى مارينت سخت شده بود اون دوتا راز داشت يكى قدرت هاى ماوراطبى اش بود و يكى ديگر هويتش!مارينت نتوانست آتيش شعله ورى كه خشمش برپا كرده بود را خاموش كند اون تبديل به ليدى باگ شد تا انتقام خود را از خون آشام ها بگيرد…