از زبان مرینت

با صدای آلارم موبایلم بیدار شدم رفتم طبقه پایین پیش مامانم امروز اولین روز مدرسه بود و من با انرژی گفتم امسال مطمئنم با کلوئی بورژوا تو یه کلاس نیستم آروم سمت مدرسه حرکت کردم که دیدم یه پیرمرد داره از خیابون رد میشه هیشکی حواسش نیست ولی یه ماشین با سرعت به طرفش میومد سریع رفتم و نجاتش دادم اونم تشکر کرد وقتی داشتم به طرف مدرسه میرفتم یه نفر محکم بهم برخورد کرد یه پسر با مو های بلوند و چشم های سبز کمک کرد بلند شم و بعد معذرت خواهی کرد منم با خجالت گفتم که اشکالی نداره که چند نفر اومدن دنبالش اونم با ناامیدی دنبالشون رفت منم واسه اینکه دیر نکنم رفتم سر کلاس و کنار یه دختر تازه وارد نشستم فهمیدم اسمش الیاس دختر خوبی بود و خیلی با انرژی

از زبان آدرین......

دختر خوبی به نظر میرسید ولی خجالتی بود مجبور شدم خونه درس بخونم مثل هر سال داشتم تی وی نگاه می کردم که یه جعبه نظر مو جلب کرد درشو باز کردم که یه نور سبز رنگ از توش بیرون اومد با دستام چشمامو پوشوندم که یه موجود مشکی مثل گربه از توی او نور بیرون اومد چقدر هم شکمو بود فقط تنها مشکل بد این بود که اون فقط پنیر کامببر می خورد

پلگ:تو می تونی با گفتن پلگ پنجه ها بیرون تبدیل به ابر قهرمان بشی تو قدرت نابودگری رو داری که با گفتن کاتاکازام فعال میشه

ادرین:پلگ پنجه ها بیرون

وای چه لباس های باحالی دیگه مدرسه تموم شده بود ولی به سمت مدرسه رفتم بارون شدیدی میومد همون دختری که باهاش برخورد کردم داشت تو بارون میرفت و خیس میشد جلوش رو گرفتم و یه چتر بش دادم(چتره از ناکجا آباد پیدا شده)

مرینت:ممنون شما کی هستین

کت:من راستش میتونی کت نوار صدام کنی

از زبان مرینت....

نه دیگه بقیش برا بعد