I wanna be alone

میخوام تنها باشم

? Alone with you, does that make sense

میخوام با تو دوتایی تنها باشیم ، منظورم رو میفهمی ؟

I wanna steal your soul

میخوام روحت رو بدزدم

And hide you in my treasure chest

و تو گنجینه ی جواهراتم قائم کنم

I don’t know what to do

نمی دونم چیکارش کنم

To do with your kiss on my neck

اون بوسه ای رو که رو گردنم جا گذاشتی رو

I don’t know what feels true

نمی دونم حقیقت کدومه

But this feels right so stay a sec

ولی اینی که هست انگاری راسته پس یه لحضه وایسا

Yeah, you feel right so stay a sec

آره انگاری تو آدم درسته هستی پس یه لحظه وایسا

And let me crawl inside your veins

و بهم اجازه بده تا تو رگات جاری شم

I’ll build a wall, give you a ball and chain

میخوام دورت دیوار بکشم و با قل و زنجیر ببندمت

It’s not like me to be so mean

من همچین آدم بدی نیستم

You’re all I wanted

فقط تو تنها چیزی هستی که میخوام

Just let me hold you

فقط بزار بغلت کنم

Like a hostage

انگاری که گروگان منی

Gold on your fingertips

نوک انگشتات انگاری از طلاست

Fingertips against my cheek

انگشتایی که رو گونه ی منن

Gold leaf across your lips

انگاری که لبات رو طلا گرفتن

Kiss me until I can’t speak

جوری ببوسم تا دهنم بسته شه و نتونم حرف بزنم

Gold chain beneath your shirt

گردنبد طلات که زیر پیراهنت هستش

Gold’s fake and real love hurts

هم طلای بدلی و هم عشق واقعی آدمو می رنجونه

But nothing hurts when I’m alone

ولی هیچی بدتر از وقتای تنهاییم منو نمی رنجونه

When you’re with me and we’re alone

وقتایی که کنارمی و تنهاییم

داخل عمارت شدم از پله ها بالا رفتم و در زدم:((فيليكس خان ميتونم داخل شم؟))فيليكس:((بيا داخل))رفتم تو من:((اجازه ميدين كه من از اينجا و اين عمارت برم؟))فيليكس:((پس دارى استعفا ميدى؟))من:((بله))فيليكس:((يه شرطى دارم))من:((چه شرطى))دم گوشم اومد و شرطش رو گفت اخمام تو هم رفت هرچى فحشش ميدادم بازم كم بود بهش گفتم:((نميدونم بايد تصميمم رو بگيرم))فيليكس:((پس تا وقتى تصميم ميگيرى بايد اينجا بمونى))ادامه داد:((برو به همكار جديدت سلام بده))در رو كووندم و از اوتاقش رفتم مرتيكه احمق آشغال بى خاصيت چطور اين پيشنهاد رو به من داد رفتم تو آشپزخا/ونه يه پسر قد بلند كه پيرهن سفيدى تنش بود داشت گوجه خورد مى كرد رفتم كنارش نيم نگاهى بهم انداخت و گفت:((سلام بانو مارينت))چشم هاى يخى داشت چشم هاى يخيش من رو ياد وندپير

ها مينداختن مخصوصا ماوس پاير ها پسره:((من ويليام هستم))بايد مطمئن ميشدم انسانه يا نه چون من چهره هيچ وندپيرى رو فراموش نمى كنم من:((من هم مارينتم))لبخندى زد و گفت:((خب نمى خواين به كارهاتون برسين؟))

يه چاقو برداشتم و مشغول بريدن شدم از قصد انگوشتم رو خيلى بد با چاقو بريدم ويليام:((م…من م…يرم…جعبه…كم…ك اولى…ب…يارم))

دستم رو سمتش گرفتم و گفتم:((لازم نيست))چشم هاش بسته بود درست فكر مى كردم اون وندپيره ويليام:((برو بيرون))با لحن خيلى جدى اين رو گفت خشمى كه من از وندپير ها داشتم خيلى زياد بود خيلى! بخاطر همين موندم تا باهاش مبارزه كنم ويليام:((گفتم برو بيرون برو!))يه چاقو خيلى تيز پشتم گرفتم و گفتم:((چرا؟))چشم هاش رو باز كرد و گفت:((چون خون ميبينم حالم بد ميشه))با حيرت بهش نگاه كردم چشم هاش قرمز نبود و بهم حمله نكرد!يعنى اون انسانه؟!من:((باشه))

رفتم بيرون از پله هاى عمارت بالا رفتم و به انبارى رفتم انبارى خيلى تاريك بود من عاشق تاريكيم كسى به انبارى نميومد بهتره بگم كسى نميدونه كه وجود داره دفترچه خاطراتم كه زير يه ميز قديمى بود رو برداشتم شروع به نوشتن كردم:((امروز يه روز مسخرس كه با بى حوصلگى گذروندمش هر روز بدتر از قبل كينه و عقده داره ديوونم مى كنه و فعلا كارى از دستم برنمياد))صدايى از پشت گوشم شنيدم صدا:((اجازه دارم دفترچه خاطراتت رو بخونم؟))سرم رو برگردوندم يه پسر با چشم آبى براق كنارم اومد نكنه كه اون ويپريون باشه

اومد سمتم به عقب رفتم هرچى بهم نزديك ميشد يه قدم به سمت عقب برميداشتم انقدر كه خوردم به ديوار ويپريون:((خداحافظ))