lucifer girl p9

I wanna be alone
میخوام تنها باشم
? Alone with you, does that make sense
میخوام با تو دوتایی تنها باشیم ، منظورم رو میفهمی ؟
I wanna steal your soul
میخوام روحت رو بدزدم
And hide you in my treasure chest
و تو گنجینه ی جواهراتم قائم کنم
I don’t know what to do
نمی دونم چیکارش کنم
To do with your kiss on my neck
اون بوسه ای رو که رو گردنم جا گذاشتی رو
I don’t know what feels true
نمی دونم حقیقت کدومه
But this feels right so stay a sec
ولی اینی که هست انگاری راسته پس یه لحضه وایسا
Yeah, you feel right so stay a sec
آره انگاری تو آدم درسته هستی پس یه لحظه وایسا
And let me crawl inside your veins
و بهم اجازه بده تا تو رگات جاری شم
I’ll build a wall, give you a ball and chain
میخوام دورت دیوار بکشم و با قل و زنجیر ببندمت
It’s not like me to be so mean
من همچین آدم بدی نیستم
You’re all I wanted
فقط تو تنها چیزی هستی که میخوام
Just let me hold you
فقط بزار بغلت کنم
Like a hostage
انگاری که گروگان منی
Gold on your fingertips
نوک انگشتات انگاری از طلاست
Fingertips against my cheek
انگشتایی که رو گونه ی منن
Gold leaf across your lips
انگاری که لبات رو طلا گرفتن
Kiss me until I can’t speak
جوری ببوسم تا دهنم بسته شه و نتونم حرف بزنم
Gold chain beneath your shirt
گردنبد طلات که زیر پیراهنت هستش
Gold’s fake and real love hurts
هم طلای بدلی و هم عشق واقعی آدمو می رنجونه
But nothing hurts when I’m alone
ولی هیچی بدتر از وقتای تنهاییم منو نمی رنجونه
When you’re with me and we’re alone
وقتایی که کنارمی و تنهاییم
داخل عمارت شدم از پله ها بالا رفتم و در زدم:((فيليكس خان ميتونم داخل شم؟))فيليكس:((بيا داخل))رفتم تو من:((اجازه ميدين كه من از اينجا و اين عمارت برم؟))فيليكس:((پس دارى استعفا ميدى؟))من:((بله))فيليكس:((يه شرطى دارم))من:((چه شرطى))دم گوشم اومد و شرطش رو گفت اخمام تو هم رفت هرچى فحشش ميدادم بازم كم بود بهش گفتم:((نميدونم بايد تصميمم رو بگيرم))فيليكس:((پس تا وقتى تصميم ميگيرى بايد اينجا بمونى))ادامه داد:((برو به همكار جديدت سلام بده))در رو كووندم و از اوتاقش رفتم مرتيكه احمق آشغال بى خاصيت چطور اين پيشنهاد رو به من داد رفتم تو آشپزخا/ونه يه پسر قد بلند كه پيرهن سفيدى تنش بود داشت گوجه خورد مى كرد رفتم كنارش نيم نگاهى بهم انداخت و گفت:((سلام بانو مارينت))چشم هاى يخى داشت چشم هاى يخيش من رو ياد وندپير
ها مينداختن مخصوصا ماوس پاير ها پسره:((من ويليام هستم))بايد مطمئن ميشدم انسانه يا نه چون من چهره هيچ وندپيرى رو فراموش نمى كنم من:((من هم مارينتم))لبخندى زد و گفت:((خب نمى خواين به كارهاتون برسين؟))
يه چاقو برداشتم و مشغول بريدن شدم از قصد انگوشتم رو خيلى بد با چاقو بريدم ويليام:((م…من م…يرم…جعبه…كم…ك اولى…ب…يارم))
دستم رو سمتش گرفتم و گفتم:((لازم نيست))چشم هاش بسته بود درست فكر مى كردم اون وندپيره ويليام:((برو بيرون))با لحن خيلى جدى اين رو گفت خشمى كه من از وندپير ها داشتم خيلى زياد بود خيلى! بخاطر همين موندم تا باهاش مبارزه كنم ويليام:((گفتم برو بيرون برو!))يه چاقو خيلى تيز پشتم گرفتم و گفتم:((چرا؟))چشم هاش رو باز كرد و گفت:((چون خون ميبينم حالم بد ميشه))با حيرت بهش نگاه كردم چشم هاش قرمز نبود و بهم حمله نكرد!يعنى اون انسانه؟!من:((باشه))
رفتم بيرون از پله هاى عمارت بالا رفتم و به انبارى رفتم انبارى خيلى تاريك بود من عاشق تاريكيم كسى به انبارى نميومد بهتره بگم كسى نميدونه كه وجود داره دفترچه خاطراتم كه زير يه ميز قديمى بود رو برداشتم شروع به نوشتن كردم:((امروز يه روز مسخرس كه با بى حوصلگى گذروندمش هر روز بدتر از قبل كينه و عقده داره ديوونم مى كنه و فعلا كارى از دستم برنمياد))صدايى از پشت گوشم شنيدم صدا:((اجازه دارم دفترچه خاطراتت رو بخونم؟))سرم رو برگردوندم يه پسر با چشم آبى براق كنارم اومد نكنه كه اون ويپريون باشه
اومد سمتم به عقب رفتم هرچى بهم نزديك ميشد يه قدم به سمت عقب برميداشتم انقدر كه خوردم به ديوار ويپريون:((خداحافظ))
های ^-^