تقریبا میشد گفت شب شده و من هنوز تو دفتر بودم ...

داشت بارون میومد و تقریبا همه کار اموزا رفته بودن و من هنوز تو پرونده ها گیر بودم یکم که گذشت سرو کله یه پسر پیدا شد.

داشت میومد سمط من دلم نمیخواست نگاش کنم به نظر از اون بچه فوزولا بود.

از زبان ادرین:رفتم جلو و دستامو گذاشتم رو میزش و گفتم

-ببینم دختر خانم کمک نمیخوای؟!

-خیر بفرما اقا برو به کارت برس.

-اما اینا خیلی طول میکشه ها .

-عیبی نداره شما بفرمایید.

-هوممممممم ببینم...

-(با صدای تقریبا بلد و عصبانی)اقا گفتم کمک نمیخوام مفهومه؟!

-خیله خب حالا چرا عصبانی میشی؟!

-...

-اممممممم تو کار اموز جدیدی؟!

از زبان مرینت:دیگه داشت کفریم میکرد پسریه پر رو ...

اون همونجوری که داشت ور ور میکرد یهو یادم افتاد باید ساعت6 میرفتم سفارش کیکمو میگرفتم اونوقت هنوز اینجا بودم!!!

ادرین:خب دختره میدونی من اینجا چیکارم؟!

-(اروم و زیر لب)وای خدای من چیکار کنم کیک کیک تولد!

-من اینجا یه مامورم یه مامور مخفی واقعی!

-کیک کیک کیک .....

-هی دختره مگه با تو نیستم؟!!؟

-(به سرعت از جاش بلند شد طوری که میز تکون خورد)ببخشید من باید برم...

-(از تکون خوردن میز وی ترسیده و پاش لیز خوده و به زمین افتاده@^@)...

-امممم ا....اقا؟! شما خوبید؟!

-(اروم و زیر لب)اوخ اوخ اوخ پشتم اوفففف ایشششش نینو گفته بود اینا بی اعصابنا!!

-اقا اقا؟! چی شد؟ اممم شما خوبید؟

-ا...اره من...

-اه ببخشید من باید برم (واز کنارش دوان دوان رفت)

-ا...ا... کجا رفت این ؟! هووووی دختره! اه رفت اینکه اهم اهم :نینوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

-چیه چه خبرته چرا پخش زمین شدی تو؟؟

-نینو یه دستی برسون (در حالی که دستشو دراز کرده طرفش)

-نخیر پاشو پاشو تنبل خان یه عالمه کار داریم تازه منشی پدرت هم زنگ زد گفت امروز زود بری خونه پدرت باهات کار داره!

-ای بابا  اه خیله خب. اومدیم یه مخ زنی بکنیم ببین چیکارمون شد .

از زبان مرینت:باید میرفتم دیر شده بود لوکا امشب میرسید وای

داشت بارون میبارید کم کم هم داشت تند میشد وارد شیرینی فروشی شدم و به سمت میز رفتم و زنگ رو زدم و...

از شیرینی فروشی که بیرون اومدم بارون شدید تر شده بود تا یک جایی که رفتم لباسام داشت خیس میشد و حسابی هم سردم بود برای همینم زیر یک درخ ایستادم تا بارون شدتش کمتر بشه

***

30 دقیقه بعد

***

ای بابا چرا بارو ن بند نمیاد اه خواستم برم که یهو پام لیز خورد و افتادم زمین حالا بیشتر هم خیس شده بودم  (بعد از کمی فکر کردن در همون حال)هومممم بزار ببینم یه چیزی کمه...

وایییییییییییییییییییییییییی کیک کیک کیک کو کجاست نه دور و برم رو نگاه کردم اما اثری از جعبه کیک نبود و فقط یه حدس داشتم اینکه یو کیک افتاده باشم.

با ترس و لرز بلند شدم و به پشت سرم نگاه کردم

با دیدن جنازه کیک عزیزم حسابی حالم گرفته شد بد بخت کتلت شده بود سردم بود کیکمم له شده بود اخه چی از این بد تر هان؟!

یکم که گذشت یه نفر رو دیدم که داره به سمت من میاد با موهای طلایی هومممممم یعنی فرشته نجاتمه

یکم که نزدیک تر شد بیشتر حالم گرفته شد): ای بابا اون که همون پسر خل و چلست  اه خودمو کشیدم عقب تا رد بشه اون سرش تو گوشیش بود و اصلا از خیس شدن زیر بارون بدش نمی امد

از جلوم که رد شد و یکم دیگه هم رفت سرشو از تو گوشیش در افرد و به سمط من عقبکی برگشت.

-هومممممم تو همونی نیستی که تو ... اها یادم اومد تو همون کار اموزی هستی که منو انداختی زمین!

-چ..چی نخیرم من شما رو زمین ننداختم خودتون سر خوردین.

-خیله خب حالا بگو اینجا چیکار میکنی؟ سردت نیست؟

-ن...نخیر سسسس سردم ننن نیست.

-هومممم اره قشنگ معلومه .

-چچچ چی؟

-(پوز خندی زد و گفت)هیچی هیچی .

نزدیکم اومد از استرس نمیدونستم چیکار کنم که دستمو گرفت و پیراهنی که روی لباسش داشت رو در اورد و گرفت رو سر من و خودش :

-خونتون کجاست؟

-خخخ خونه؟

-اره

- تقریبا دو کوچا بالا تره .

-خیله خب بیا تا اونجا میریم .

-نمیدونستم چیکار کنم پس باهاش رفتم .

وقتی رسیدیم دم در خونه رفتم و درو باز کردم.

-بیاید داخل سرما میخورید

-نه ممنون من باید برم همین الانشم دیرم شده.

-اما..

-خب دیگه ..

- صبر کنین چجوری میتونم پیداتون کنم؟ میخوام  میخوام این لطفتونو جبران کنم.

-هومممممم فقط به یکی تو پاسکا بگو با مامور ادرین کار داری اونم بهت میکه کجا منو پیدا کنی.

خب من دیگه باید برم بای!

-اون دور و دور ودور تر شد وقتی دیگه از دیدم ناپدید شد  رفتم تو خونه خیلی خسته بودم ...