سلام خوشگلا 

ممنون از نظرات قشنگتون خیلی خوشحالم کردید 

دوستتون دارم 

خب دیگه زیادی زر زدم برو داستانو بخون

#عشق_بیجا 
پارت ۲
از زبان مرینت 
با درد وحشتناکی  بهوش اومدم  ،همه جام پر از خون بود،درد داشتم , زجر میکشیدم ، اینجا کجا بود ،من اینجا چیکار میکردم 
ناگهان مردی با ماسک سیاهی آمد ،موهای زرد پسرانه اش از پشت ماسکش معلوم بود
من:اینجا کجاست ؟تو کی هستی؟من اینجا چیکار میکنم؟
آدرین :
من :بهم جواب بده مردک ا@ح@م@ق خ@ل و @چ@ل
آدرین:چی گفتی
من:گفتم تو یه ا@ح@م@ق ک@ث@اف@ت خ@ل وچ@ل@ی 
آدرین :از حرفت پشیمون میشی 
بعد ماسکشو برداشت 
وای نه 
احساس کردم یه لحضه قلبم ایستاد 
اون چهره رو میشناسم 
تو تلوزیون دیده بودمش 
تو روزنامه 
حتی واسه پیدا کردنش جایزه گذاشتند 
من : آآآددرریبنن آگگرراسستت 
آدرین:میبینم منو میشناسی
من:خواهش میکنم منو نکشید 
آدرین:اگه به حرفام گوش بدی نمیکشمت 
                     از زبان آدرین
چونشو گرفتم ناگهان قلبم گرفت ،نکنه من عاشق شدم بودم 
من:قول میدی فرار نکنی تا دستتو باز کنم 
مرینت:آره 
دستشو باز کردم 
                      از زبان مرینت
تا شب با هم حرف زدیم 
به نظرم اصلا پسر بدی نبود 
ناگهان دستمو با اون زنجیر بست 
من :تو که نمی خوای منو‌ اینجوری ببندی 
آدرین :نمیخوام از دستت بدم 
ادامه دارد....
نویسنده ،آتنا
کپی ممنوع❌❌❌❌