مامور مخفی(قلعه وحشت)p4
خسته بودم به اتفاقای امروز فک کردم به اخراج الیا له شدن کیک افتادن اون...
در یخچالو وا کردم و بتری ابمو در اوردم و سر کشیدم موهام خیس بودن.
-الیا؟!....الیا!؟.....خونه ای؟
نه مثل اینکه نیست لباسامو اماده کردم و رفتم تو حمام زیر اب گرم چه حس خوبی داشت...
-راستی اون اون مرد چی گفت؟!گفت مامور چی؟!! پففففففففففف
چقدر از این پسرای پرو بدم میاد...
***
ادرین:رسیدم خونه در باز شد و با دیدن چهره ناتالی رنگ از رخسارم پرید .
میدونستم الان چی میخواد بگه (جناب ادرین 30 دقیقه تاخیر داشتید.)
-جناب ادرین 30 دقیقه...
-خودم میدونم ناتالی.
-خب.
-چی خب؟
-خب چرا30 دقیقه تاخیر داشتید؟؟!
-اممممم خب..
-نمیخواد چیزی بگید برین لباساتونو عوض کنین .
-اممممم باشه .
-پدرتون برای عصرونه منتظرتونن .
-باشه
در اتاقمو باز کردم و رفتم تو از پشت شیشه به باغ خیر شدم...
در حمامو باز کردم و رفتم تو داشتم دنبال حولم میگشتم که احساس کردم یه چیز پشمالو داره به پام میخوره.
اولش ترسیدم اما وقتی صداشو شنیدم خیالم راحت شد.
-میووووووووو
-یا دریا های بزرگ!... شرکان تویی!
-میوووووووو
-منو ترسوندی پسر!
دستمو به کلید برق زدم تا روشن بشه. روزانو هام نشستم وشرکان رو با دستام بلند کردم.
-هوممممم تو اینجا چیکار میکنی؟!
-میوووووووووو
-اه خیله خب.
گذاشتمش زمین و بلند شدم حولمو برداشتم و از حمام رفتم بیرون.
لباسامو عوض و موهامو خشک کردم.
-(درحالی که به سمت وی می امد)میوووووووووووووووو
-اه....چیه؟!
-میو...میوووووو
-هوممممم ببینم چیزی خوردی؟!
-میووووووووو
-ای بابا منو باش با کی حرف میزنم.
بقلش کردم و از پله ها رفتم پایین.
-خانم ناتالی!
-بله قربان چیزی شده؟!
-ببینم به شرکان غذا دادین؟
-نه نتونستم از صبح پیداش کنم کجا بود؟؟!!
(باید حدس میزدم بازم از دست ناتالی فرار کرده ای گربه بد)
ناتالی:همونطور که شرکان تو بقلش بود و از پله ها پایین میمومد چپ چپ بهش نگاه کرد و رفت تو اشپز خونه.
ادرین:رفتم تو اشپز خونه .
-سلام عمه لیزا
-سلام اقا
عمه لیزا(اشپز خانه که به عمه لیزا معروفه و همه اینجوری صداش میکنن.)
خاستم شرکانو زمین بزارم که جیغ عمه لیزا هولم کرد و شرکان همونجوری پرت کردم زمین.
-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
-عمه اروم باش
از صدای عمه لیزا شرکان ترسیده بود و از این ور به اون ور اشپز خونه میرفت و نمیتونستم بگیرمش
-(در حالی که وی روگاز کنار قابلمه ایستاده بود و جیغ میکشید. دورش کنین دورش کنین جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
-عمه اروم باشه شرکان وایستا (در حالی که زیر میز بود و میخواست شرکانو اروم کنه.)
-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
-(سر وی از ترس محکم به میز خورد و امد بالا) یا دریا های بزرگگگگگگگگگگگگگگ چی شد عمه ؟؟!!!
-داره میاد سمتم یه کاری بکنیددددددددددددددددددددددددددددددد
جیغغغغغغغغغغغغغغ
ناتالی :از سرو صدا وارد اشپزخونه شدم و با دیدن او وضعیت و شرکان که از این ور به اون ور میپرید دست به کار شدم و گرفتمش ولی واینمیستاد و چنگ میزد .
ادریت:ناتالی شرکانو گرفت خواستم برم کمکش کنم که دیدم در ماشین ظرف شویی رو باز کرد و شرکانو انداخت توش0-0
-ناتالی!!!!!
-هوفففففففففففف اخیش. اه ببینم عمه لیزا شما خوبی؟
-ش ش شرکاننن
-جیزیش نمیشه
-اما اما....
حرفم نیمه کاره موند چون بوی سوختنی میومد.
عمه لیزا وای نه غذام سوخت و از گاز پرید پایین و به قابلمه نگاهی انداخت.
اما بوی سوختنی از غذا نبود ....
از دامن عمه لیزا بود که اتیش گرفته بود

های ^-^