خسته بودم به اتفاقای امروز فک کردم به اخراج الیا له شدن کیک افتادن اون...

در یخچالو وا کردم و بتری ابمو در اوردم و سر کشیدم موهام خیس بودن.

-الیا؟!....الیا!؟.....خونه ای؟

نه مثل اینکه نیست لباسامو اماده کردم و رفتم تو حمام زیر اب گرم چه حس خوبی داشت...

-راستی اون اون مرد چی گفت؟!گفت مامور چی؟!! پففففففففففف

چقدر از این پسرای پرو بدم میاد...

***

ادرین:رسیدم خونه در باز شد و با دیدن چهره ناتالی رنگ از رخسارم پرید .

میدونستم الان چی میخواد بگه (جناب ادرین 30 دقیقه تاخیر داشتید.)

-جناب ادرین 30 دقیقه...

-خودم میدونم ناتالی.

-خب.

-چی خب؟

-خب چرا30 دقیقه تاخیر داشتید؟؟!

-اممممم خب..

-نمیخواد چیزی بگید برین لباساتونو عوض کنین .

-اممممم باشه .

-پدرتون برای عصرونه منتظرتونن .

-باشه

در اتاقمو باز کردم و رفتم تو از پشت شیشه به باغ خیر شدم...

در حمامو باز کردم و رفتم تو داشتم دنبال حولم میگشتم که احساس کردم یه چیز پشمالو داره به پام میخوره.

اولش ترسیدم اما وقتی صداشو شنیدم خیالم راحت شد.

-میووووووووو

-یا دریا های بزرگ!... شرکان تویی!

-میوووووووو

-منو ترسوندی پسر!

دستمو به کلید برق زدم تا روشن بشه. روزانو هام نشستم وشرکان رو با دستام بلند کردم.

-هوممممم تو اینجا چیکار میکنی؟!

-میوووووووووو

-اه خیله خب.

گذاشتمش زمین و بلند شدم حولمو برداشتم و از حمام رفتم بیرون.

لباسامو عوض  و موهامو خشک کردم.

-(درحالی که به سمت وی می امد)میوووووووووووووووو

-اه....چیه؟!

-میو...میوووووو

-هوممممم ببینم چیزی خوردی؟!

-میووووووووو

-ای بابا منو باش با کی حرف میزنم.

بقلش کردم و از پله ها رفتم پایین.

-خانم ناتالی!

-بله قربان چیزی شده؟!

-ببینم به شرکان غذا دادین؟

-نه نتونستم از صبح پیداش کنم کجا بود؟؟!!

(باید حدس میزدم بازم از دست ناتالی فرار کرده ای گربه بد)

ناتالی:همونطور که شرکان تو بقلش بود و از پله ها پایین میمومد  چپ چپ بهش نگاه کرد و رفت تو اشپز خونه.

ادرین:رفتم تو اشپز خونه .

-سلام عمه لیزا

-سلام اقا

عمه لیزا(اشپز خانه که به عمه لیزا معروفه و همه اینجوری صداش میکنن.)

خاستم شرکانو زمین بزارم که جیغ عمه لیزا هولم کرد و شرکان همونجوری پرت کردم زمین.

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

-عمه اروم باش

از صدای عمه لیزا شرکان ترسیده بود و از این ور به اون ور اشپز خونه میرفت و نمیتونستم بگیرمش

-(در حالی که وی روگاز کنار قابلمه ایستاده بود و جیغ میکشید. دورش کنین دورش کنین جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

-عمه اروم باشه شرکان وایستا (در حالی که زیر میز بود و میخواست شرکانو اروم کنه.)

-جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

-(سر وی از ترس محکم به میز خورد و امد بالا) یا دریا های بزرگگگگگگگگگگگگگگ چی شد عمه ؟؟!!!

-داره میاد سمتم یه کاری بکنیددددددددددددددددددددددددددددددد

جیغغغغغغغغغغغغغغ

ناتالی :از سرو صدا وارد اشپزخونه شدم و با دیدن او وضعیت و شرکان که از این ور به اون ور میپرید دست به کار شدم و  گرفتمش ولی واینمیستاد و چنگ میزد .

ادریت:ناتالی شرکانو گرفت خواستم برم کمکش کنم که دیدم در ماشین ظرف شویی رو باز کرد و شرکانو  انداخت توش0-0

-ناتالی!!!!!

-هوفففففففففففف اخیش. اه ببینم عمه لیزا شما خوبی؟

-ش ش شرکاننن

-جیزیش نمیشه

-اما اما....

حرفم نیمه کاره موند چون بوی سوختنی میومد.

عمه لیزا وای نه غذام سوخت و از گاز پرید پایین و به قابلمه نگاهی انداخت.

اما بوی سوختنی از غذا نبود ....

از دامن عمه لیزا بود که اتیش گرفته بود