مامور مخفی(قلعه وحشت:کارت دعوت)p5
-سوختمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم سوختممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
-عمه صبر کن.
ناتالی:دامنش داشت می سوخت برای همین دور و برمو نگاه کردم و یه سطل اب دیدم و برشداشتم.
ناتالی:عمه لیزا یجا وایستا
(و وی همه اب را روی عمه لیزا خالی کرد@^@)
ادرین:اولش که دیدم اتیش خاموش شد نفس راحتی کشیدم اما یهو عمه لیزا بدون حرف زدن دماغشو گرفت و از اشپز خونه زد بیرون...
-ناتالی یهو چی شد؟
-بزار ببینم(سطل رو بو کرد و به سرعت رهاش کرد و رفت سمت دستشویی.)
-اه این چش شد؟!
سطل رو که یکم بو کردم فهمیدم اب ها اب ماهی هایی بوده که امروز برای ناهار داشتیم!
هالم دگر گون شده بود بوی گندش باعث حالت تهوعم شده بود بیچاره عمه لیزا!
سطل رو ول کردم سمت دیوار و رستم جای ظرف شو وو صورتمو شستم...
-میووووووووو میووووووووووووو میووووووووووو
-اه باز چیه
-میووووووو
-خیالت راحت شد ببین عمه لیزا رو به چه روزی انداختی!
-میووووووووووووو
دلم براش سوخت و در ماشین ظرف شویی رو باز کردم و دیدم یه گوشه کز کرد و میو میو میکنه.
با دستام بقلش کردم و از توی کابینت کنسرو ها یه کنسرو ماهی برداشتم و رفتم طبقه بالا توی اتاقم
گذاشتمش زمین و کنسرو رو باز کردم و توی ظرفش ریختم.
-بفرما گربه بد.
یکم بهش نگا کردم که داشت مثل یه کوسه ماهی ها رو می بلعید ...
بلند شدم و رفتم یکم به خودم عطر زدم تا اگه بوی ماهی میداده باشم بره هنوز داشت بارون میومد از اتاق بیرون رفتم و در رو قفل کردم تا مبادا دوباره دست گل به اب بده.
از پله ها پایین رفتم و وارد ناهار خوری شدم هنوز سرم درد میکرد و با دستم میمالوندمش.
-سلام پدر.
-سلام سرت چی شده؟
-امممم هیچی خورده به میز.
-صد بار بهت گفتم گربه تو خونه نیار مگه تو دختری اخه!؟
-کی گفته فقط دخترا گربه دارن؟!
-اه هیچی اصلا
-...
-راستی یه کارت دعوت هم داری .
-چی؟ کارت دعوت؟
-اره کارت دعوت هالووین.
-از طرف کی؟
-فیلیکس پسر خالت.
-چی؟ فیلیکس؟
-اره
ناتالی ئارد اتاق شد و یه کیسه یخ به من داد و گفت:
-قربان اینو بزارید روی سرتون تا دردش کم بشه.
-ممنون ناتالی.
و رفت بیرون
-اوخ اوخ اوخ چه دردی داره.
-لوس
-هان!خب درد میکنه دیگه.
-خیله خب (و یه تیکه کیک گذاشت دهنش)
-چرا منو دعوت کرده؟خیلی وقته ندیدمش.
-تنها تو نیستی همه همکارات رو هم دعوت کرده.
-چی؟!
-خودش که اینو گفت (و یه کارت جلوم گذاشت) اینم کارتش.

-واااااو
-چی واااو
-پی بلاخره پسر خاله ما سر کیسه رو شل کرد
-اه از دست تو
***
از حمام بیرون امده بودم
-الیا......الیا برگشتی خونه؟
هنوز نیومده چقدر دیر کرده!
گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ...
موهامو خشک کردم و رفتم سمت یخچال و بازش کردم
-اه لوکا چرا نیومده!؟ قرار بود امروز بیادا اه پسریه لج باز منو مسخره داره فقط
بسته نودل رو برداشتم و گذاشتم تو فر
-چقدر گرشتمه.
زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
زنگ خونه بود سریع رفتم و یه لباس درست حسابی پوشیدم و رفتم دم در
-کیه؟
-ببخشید منزل خانم سزار؟
-دوپن چنگه در واقع حالا عمرتون
-یه نامه دارید
پست چی بیچاره خیس اب بود از توی کیفش یه پاکت در اورد و بهم داد
-امممم ممنون داخل نمیاید
-نه ممنونم من باید برم خداحافظ
-اها بازم ممنون.
.
.
.
-یه کارت دعوت برای من و الیا؟!
هومممممممم باید به الیا بگم .
***شب***
الیا:حالم گرفته بود خسته بودم ساعت12 بود بارون میومد و صورتمو خیس میکرد
رفتم زیر یه درخت و گوشیمو روشن کردم
-وااااو مرینت چقدر زنگ زده!
پیام هم داده

حوصله خونه رفتن نداشتم حوصله هیچ کاریو نداشتم
چرا چرا اون کارو توی پایکا کردم روز اول خودمو جلوی همه خراب کردم
دوباره راه افتادم
خسته و اواره حتما تا الان لوکا خونه رسیده بود و مرینت هم حسابی خوشحال بود!
دلم میخواست تو شادیشون سهیم باشم اما...
***
نینو(در حالی که اهنگ گوش میده :همه چی ارومه من چقدر خوشبختم ....
همونطور که راه میرفتم و با اهنگ هم خوانی میکردم به پل رسیدم .
-وای سطح اب چقدر بالا اومده! حتما بخاطر بارونه رفتم رو پل تا وسطش که رفتم احساس کردم یه چیزی زیر پام صدا میده...
الیا در حالی که از سمت مخالف پل میومد :اه امروز واقعا خسته کنندست .به جلوم خیره شدم که یکی داشت از پل رد میشه خیلی عادی بود اما یهو .... یهو زیر پاش خالی شد !
-پپپپل شکست!
خشکم زده بود داشت می افتاد نمیتونستم نسبت بهش بی اعتنا باشم
دویدم تو بارون فقط میدویدم و صدای نفس هام و صدای کمک اون مرد رو میشنیدم باید کمکش میکردم باید نجاتش میدادم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 16:8 توسط мσвιиα...🔮
|
های ^-^