مامور مخفی(قلعه وحشت!)p7
***
صبح روز بعد
***
مرینت:بلند شدم هنوز خوابم میومد یادم میاد دیشب تا دیر وقت بیرون خرید میکردیم وااااو چه شب خوبی بود البته باید بگم نصف پس اندازمو خرج کردم
بلند شدم و رفتم توی دستشویی...
وقتی اومدم بیرون یه نکایی به ساعت کردم اون چیزیو که میدیدم باور نمیکردم دیرم شده بود رفتم در کمدمو باز کردم و یونیفرممو برداشتم و همونجور که داشتم تنم میکردمش داد زدم:
-الیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیدار شو خرس تنبل صبح شده دیرمون شد دختر!
نه مثل اینکه قصد بیدار شدن نداره!
رفتم پایین تختش و یه لنگ پاشو گرفتم و کشیدم طوری که خورد زمین و بلاخره بیدار شد!
-چیه چی شده چه خبره؟!
-چه عجب تنبل خانم بلند شو دیره!
-چی؟!!؟وای نهههههههههههههههههههههههههههه
تا اومدم کیفمو بردارم دیدم اماده شده*^*
-بابا دمت گرم چه سرعتی!
-ما اینیم دیگه!
-خیله خب بیا بریم.
***
ادرین:صبح شده بود یادمه دیروز که اون اتفاقا افتاده بود پدر حسابی کلافه بود و برای همین شرکان بیچاره رو داده بود به اقای فرانسیس(باغبان خانه مردی غر غرو اما نازک دل و زود رنج.کسی که فقط و فقط از گابریل اگراست دستور میگیره و بد اخلاقه وجدیدا به عمه لیزا هم علاقه نشون داده!*-*)
اه شرکان بیچاره ی من معلوم نیست الان داره چیکار میکنه!اخه اقای فرانسیس قبلا تو پادگان نظامی کار میکرده !
سوار ماشین بودم سر راه رفتم به نینو هم یه سری زدم خیلی از دستم کلافه بود خیلی خیلی کلافه بود ولی امشب دیگه مرخص بود و ظهر باید میرفتم دنبالش...
داشتم میرفتم که توی راه یه ماشین دیدم که پنچر کرده و دوتا دختر که با لباس پاسکا دور ماشین میچرخن و یکیشون داره سعی میکنه پنچری ماشینو بگیره!!
خب از همون نگاه اولم میشد حدس زد که اونا همون دوتا کار اموز جدیدن!
از ماشین پیاده شدم و رفتم پیششون اونی که داشت پنچری میگرفت فک کنم مارنت نه نه نه مرنات؟ نه اینم نبود اها مارینت بود اره
***
مرینت:داشتم سعی میکردم پنچری ماشینو بگیرم که یهو یکی پشت سرم گفت:
-کمک نمیخواید؟!
-(بلند شدم و لباسمو تکوندم اون مامور ادرین بود!)اه خودمم میتون....
-نه این کار کار یه مرده یه مرد واقعی!
الیا:(بابا مرد واقعی ایشششش)بله درست میگید اقای مرد واقعی .اهم مرینت بیا کنار.
رفتم کنار و اومد کنار ماشین و یه دستی به لاستیک زد.
-هومممممممم بزار ببینم.جک دارید؟
-بله
جک رو دادم بهش و همینطور تایر جایگزین رو.
اول جک رو گذاشت زیر ماشین و بردش بالا و لاستیک رو در اورد و بعد لاستیک جدید رو جای گزین کرد ولی هنوز جک رو پایین نداده بود.باید اعتراف کنم کارش خوب بود
الیا:واو ممنون!
-اهم قابلی نداشت!
بلند شد و لباسشو تکوند .نمیدونم چرا سرخ شده بودم گفتم:
-م...ممنون!
ادرین":یهو خشکم زد نمیدونم چرا اینجوری شده بودم زل بهش خیره شده بودم!اونم داشت منو نگا میکرد!
-اه اهم خب دیگه تموم شد
خواستم یکم حرفه ای بازی از خودم در بیارم که یادم رفت باید جک رو اروم پایین بیارم و همون اول زدم روش و تمام وزن ماشین اون موقع اوی لاستیک اومد و لاستیک از فشار زیاد ترکید و چنان صدایی کرد که همش تو گوشم میپیچی!
ادرین:جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
مرینت:جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
الیا:جیغغغغغغغغغغ
و بعدشو دیگه یادم نمیاد!
***
مرینت:وقتی لاستیک ترکید مامور ادرین ولو شد رو زمین!
در اون لحظه بخصوص:
-0-0میگم مرینت ای...این مرد؟!
-نن...نممیدونم!
الیا رفت سمتش و نبضشو گرفت و گفت:
-چیزی نیست فقط قش کرده!
خرس گنده انگار چی شده حالا$^$
بلندش کردیم و به ماشین تکیش دادیم رفتم و از توی ماشین یه بطری اب اوردم و یکمشو ریختم رو دستم و پاشیدم رو صورتش..
-اقا...اقا؟!...منو میبینید؟
-اخ چ..چی شده؟!
-شما بیهوش شدید!
-ها چی؟؟؟
بطری اب رو دادم دستش و یکم خورد تا حالش جا اومد.
بلند شد و لباسشو تکوند و گفت:
-منو ببخشید حواسم نبود عذر میخوام !
-نه بابا چیزی نشده که یکاریش میکنیم تاکسی میگیریم!
-اه واقعا عذر میخوام من الان زنگ میزنم بیان ببرنش تعمیر گاه!
-ممنون
-راستی شما هم پاسکا میرید دیگه نه؟
-بله؟
-بیاید با هم بریم بعد از ظهر ماشینتون درست میشه!
حواسم به الیا هم بود که داشت بهم چپ چپ نگا میکرد خب باید چیکار میکردم قبول کردم دیگه!
سوار ماشینش شدیم...
***
ادرین نمیدونستم از خجالت چیکار کنم گند زده بودم گند وقتی رسیدیم پاسکا و وارد شدیم مثل همیشه لایلا جلو روم بود
-اه قربان چی شده اون دوتا کار اموز مزاحمتون شدن؟؟؟
-نه چیزی نیست تو برو به کارت برس!
-اما قربا..
-گفتم که چیزی نیست!
-ب..باشه.
***
مرینت:به سمتمون برگشت و گفت:
-شما برید سر کارتون من علت تاخیرتونو میگم نگران نباشید(و به سمت دفترش رفت)
-م..منمون!چی؟ نه ببخشید ممنون!
به سمت میزم حرکت کردم و نشستم پشتش از دیروز اون مامور عجیب غریبه نیومده بود!یه نگا به اطرافم کردمو دیدم الیا رفت توی دفتر اون ادرینه!
باهاش چیکار داشت؟!
اه هرچی بود به من ربطی نداشت!...
***
ساعت 19:30
***
ادرین:خونه نینو بودم و برای جشن حاضر میشدم...
-هعی زندگی!
-باز چته تو؟!
-هیچی دلم برای شرکان تنگ شده!
-هومممم شرکان؟اها همون گربه خلو چلتو میگی!
-اون هیچم خلوچل نیست!
-باشه بابا حالا مگه چی شده فوقش یکم ادب میشه
-تو که اقای فرانسیسو نمیشناسی!
-خودمم دیدمشا!
-حالا!
لباسمو پوشیدم واماده شدم و باهم سوار ماشین شدیم میخواستم یکم زود تر برم تا با پسر خاله عزیزمم یکم حرف بزنم
وقتی به ادرس رفتیم واقعا باید بگم جای عالیی رئ برای جشن انتخاب کرده چون خیلی ترس ناکه!
پیاده شدیمو رفتیم توی قلعه چند نفر با لباسای عجیب قریب داشتی دیوار هارو تزیین میکردن و ...
رفتیم روی دوتا مبل نشستیم و منتظر موندیم تا ببینیم چی میشه مثل اینکه قبل از ما هم چند نفر دیگه اومده بودن!
یادم میاد فیلیکس هم قبلا توی پاسکای خودمون کار میکرد اما تا بهش توی پاسکای بندر که تقریبا یکم از مال ما بهتر پیشنهاد کار شد دست کلویی(خواهر فیلیکس دختر مغرور اما دل نازک و زود رنجی که بخاطر مخفی کردن ضعف هاش زیاد با کسی وارد رابطه نمیشه)گرفت و با خودش به اون پاسکا برد احتمالا کسایی که قبل ما اومدن رفیقاش توی پاسکای بندر بودن.
***
مرینت:اماده شده بودیم و توی ماشین به سمت مکانی که قرار بود بریم راه افتادیم همه چیز خوب بود و منم خوشهال تازه یه تاج هم خریده بودم با یه گردنبند که حسابی برق میزد وییییییییییییی>^<
وقتی رسیدیم صدای ساز از توی قلعه می امد کارت دعوتمونو دادیم به پیش خدمت و وارد شدیم نمیتونم تصورش بکنم که چقدر اونجا قشنگ بود امروز ....امروز بهترین روز زندگیم میشد!......

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 12:36 توسط мσвιиα...🔮
|
های ^-^