مرینت عشق پارت اول🌷

غروب بود که رسیدم تو کوچه باغ هیچ چیز تغییر نکرده بود صدای سنگ ریزه ها زیر کفشام آرامش خاصی بهم میداد سوز سردی می اومد.دستمو تو جیب پالتوم کردم و تند تر راه رفتم بعد از 5 دقیقه رسیدم جلو درب مشکی بزرگی که یادگار هزارتا خاطره بود .دستمو بالا بردمو زنگ زدم بعد از چنددقیقه صدای زنی رو شنیدم که میگفت با کی کار داری آقا؟نمیدونستم کی هست شاید خدمتکار جدید بود با صدای ارومی گفتم با خانم آگراست کار دارم

 

-خانم نیستن

 

-میتونم بیام داخل

 

-نخیر آقا گفتم که خانم نیستن من اجازه ندارم

 

کلافه شده بودم هوا سرد بود و اون سردرد لعنتی بازم اومده بود سراغم عصبانی دستم رو روی زنگ فشار دادم همون خانمه با عصبانیت اف اف رو برداشت

 

-چه خبرته آقا سر آوردی این چه وضع زنگ زدن دستتون بردارین

 

-فقط خواستم بگم خانم اومدن بگید نوه اشون اومد نبودید راهشون ندادم رفت هتل

 

بر گشتم که برم که صدای باز شدن در اومد و صدای زن

 

-آقا خواهش میکنم ببخشید من نمیدونستم شما هستید بفرمایید داخل خواهش میکنم

 

دسته چمدونم رو تو دستم گرفتم در هل دادم رفتم داخل همه چی مثل قبل بود انگار زمان از اونجا عبور نکرده بود.

 

از روی سنگ فرشایی که به سمت خونه باغ منتهی میشد رد شدم که دیدم زن و مردی با عجله دارن به سمتم میان همونطور که حدس زدم خدمتکارای جدید مسلما بعد از رفتن من اومده بودن

 

-سلام آقا خوش اومدین

 

-سلام ممنون

 

-سلام آقا ببخشید من شما رو نشناختم آخه خانم گفتن فردا تشریف میارید

 

- میخواستم بی خبر بیام حوصله شلوغی ندارم حالااشکال نداره من باید خودم رو معرفی میکردم حالا بریم داخل یخ زدم

 

در ورودی که باز شد و موجی از گرما و خاطره ها به صورتم خورد جلوتر رفتم تا بهتر بررسی کنم که سرم تیر کشید

 

نگاهی به زن ومرد کردم که همونجور با تعجب به من نگاه میکردن گفتم اسمتون چی هست

 

-آقا من سایمون هستم و خانمم ناتالی من باغبون هستم خانمم آشپزی میکنن.

 

-خیلی خب ناتالی خانم من سرم درد میکنه میشه بگی تو کدوم اتاق برم.

 

-بله آقا بفرمایید بالا یکی از اتاقای بالا رو براتون آماده کردم.

 

همراه ناتالی خانم رفتم بالا ودر اتاق همیشگی رو باز کرد و گفت بفرمایید.

 

با نوازش دستی روی موهام چشمامو باز کردم مادربزرگ بود که با اون صورت مهربونش بالای سرم نشسته بود و اشک قشنگی تو چشمای سیاهش حلقه زده بود بلند شدم تو آغوشم کشیدمش تنها پناه محکم زندگیم

 

-سلام مادرجون

 

-سلام پسر بیمعرفت تو که قرار بود فردا بیای؟

 

-ناراحتی زودتر اومدم؟

 

-خودتو لوس نکن بچه

 

-حوصله شلوغی نداشتم خواستم یه کم آرامش داشته باشم فردا بقیه رو ببینم

 

-خوب کاری کردی خیلی خوشحال شدم عزیزم حالا یه کم استراحت کن بعد بیا پایین شام بخوریم

 

-چشم شما برید منم یه دوش میگیرم میام

 

چقدر خوبه بین خانواده بودن کاش هیچوقت مجبور نبودم خانوادم و کشورم رو ترک کنم برم جایی که همه چشما مثل هواش سرده

 

سریع دوش گرفتم و اومدم پایین ناتالی خانم داشت میز شام رو اماده میکرد مادر جون جلو شومینه نشسته بود و تو فکر بود سراغ دستگاه پخش رفتم و روشنش کردم آهنگ ملایمی پخش شد مادرجون سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد دستشو بالا آورد . اشاره کرد که برم کنارش رفتم نزدیک و نشستم جلو پاش سرمو گذاشتم رو پاهاش اونم موهامو نوازش میکرد..... ادامه دارد 

 

پارت بعدی مری وارد میشه خیلی باحاله نظر فراموش نشه چون پارت اوله بهتون آسون میگیرم🙂🙃