مرینت عشق پارت سوم 💞

چشمامو باز کردم جلو چشمام تار بود دوباره چشممو بستمو باز کردم حالا واضح بود همه چیز تو یه اتاق پر از دستگاه فکر کردم من اینجا چیکار میکنم قبلش کجا بودم با به کار افتادن فکرم انگارحسای بدنمم به کار افتاد تمام بدنم درد میکرد فکر نمیکنم استخوان سالمی تو بدنم باشه یه پام تو گچ بود گردنمم بسته بودن یکی از دستامم با باند بسته بودن خدایا خانوادم کجا هستن چه بلایی سرشون اومد هیچکاری نمیتونستم بکنم جز داد زدن دو تا پرستار سریع اومدن داخل

 

-چی شده پسر خوب چرا داد میزنی ؟

 

-خانوادم کجا هستن من چرا اینجام؟

 

-درد داری؟

 

- دارم میگم خانوادم کجاست جواب منو بده ؟

 

-خوب هستن بیرون منتطر تو

 

-پس چرا نمیان داخل بگو بیان من میخوام ببینمشون

 

-نمیشه آقا صبر کنید

 

داد زدم میدونستم یه اتفاقی افتاده نمیخوان به من بگن بلند شدم سرمو از دستم کشیدم دویدن طرف ملافه پر از خون شد تمام بدنم درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم یکی از پرستارا دستمو گرفت اون یکی یه آمپول بهم زد بعد از چند لحطه باز به خواب عمیق رفتم.

 

این دفعه که چشمامو باز کردم تو یه اتاق دیگه بودم و خبری از دستگاه ها نبود.در باز شد دکترمسن اومد داخل با یه پرستار

 

-خوبی پسرم

 

جوابشو ندادم

 

-اومد جلو ووضعیتمو چک کرد

 

-جایی از بدنت احساس درد نداری؟

 

-خانوادم کجا هستن؟

 

-اونام مثل تو یه کم زخمی شدن بستری هستن حالشون خوبه به زودی یا اونا میان پیش تو یا تومیری میبینیشون

 

-کسی خبر داره ما تصادف کردیم؟

 

-بله پسرم فامیلاتون اینجا هستن ولی الان ساعت ملاقات نیست تو استراحت کن

 

ورفت داشتم فکر میکردم اگه این پای لعنتی نشکسته بود راحت میتونستم برم خانوادمو ببینم که یه پرستار اومد با ظرف غذا تو تو یکی از دستام سرم بود اون یکیم درد میکرد کنارم نشست و اروم قاشق سوپ رو تو دهانم میذاشت

 

-خانم پرستار

 

-بله

 

-شما که راستشو میگید خانوادم زنده هستن

 

بغضی که تو صدام بود باعث شد سرشو بیاره بالا تو چشمام نگاه کنه و من نم اشک رو تو چشماش دیدم مطمئن شدم تنها شدم صورتم خیس اشک شد

 

-وا چرا گریه میکنی پسرخوب چیزی نشده همه خوب هستن یه کم بهتر بشی میریم پیش خواهرت

 

یه کم آروم شدم پس خواهرم زنده بود آدرینا من پرستار با یه دستمال اشکامو پاک کرد و ظرف غذا رو برداشت رفت بیرون ولی من حس کردم لرزش شونه هاشو لعنت به این حس من ساعت ملاقات بود و چشمم به در تا یه آشنا بیاد خبر بده و خیالمو راحت کنه بلاخره اومدن خاله ها و دایی و تنها فامیل پدرم عموم آروم اومدن داخل چرا اینجوریه قیافه هاشون اگه همه چی خوبه پس غم چشماشون نیومدن مادرجون چی میگه

 

-سلام پسرم خوبی بهتر شدی؟

 

-سلام عموجان خوبم ممنون عمو شما بابا و مامان و آدرینا رو دیدی خوب هستن

 

جوابم شکستن بغضاشون بود باورم نمیشد پرستار گفت آدرینازنده هست دروغ گفت دکتر دروغ گفت همه حالشون خوبه لعنتیا داد زدم فریاد کشیدم هرچی تو دلم بود به اون دروغگوها گفتم خواستم بلند شم عمو نذاشت پرستارا اومدن داخل و یه سرنگ تو سرم و بیهوشی من

 

دو روز بود که تو بیمارستان بودم و چهار روز از مرگ مادر عزیزم میگذشت. و نه من نه آدرینا نتونستیم برای آخرین بار صورت مهربونشو ببینینم.از آدرینا بگم یه طرف بدنش فلج شده بود و حافظشو از دست داده بود دکترا میگفتن بخاطر شوک که بهش وارد شده و زو خوب میشه و پدر مهربونم خورد شد بعد از مادرم کمرش شکست دیگه چیزی جز یه جسم بی روح ازش نمونده بود آسیب زیادی ندیده بود ولی اونم توشوک بود یه جا می نشست به یه نقطه زل میزد.بالاخره از بیمارستان مرخص شدیم من وپدر رفتیم خونه مادر جون دیگه هیچی مثل قبل نبود همه چی سرد و بی روح بود نه مادری بود که به خونه گرمی بده نه خواهری که با خندهاش شادمون کنه .بعد از دوهفته آدریانام مرخص شد براش یه پرستار گرفتیم رفتیم خونه خودمون همه چی بوی مرگ میداد جای خالی مادر بد جوری آزارمون میداد. و احساس عذاب وجدانی که دست از سر پدر برنمی داشت و مدام خودش رو سرزنش میکرد.وضع شرکت خراب شده بود پدر دل به کار نمیداد منم سر رشته ای تو کار شرکت نداشتم شرکت داشت ورشکست می شد تمام فامیل از دورمون پراکنده شدن انگاری که هیچوقت وجود نداشتیم.کم کم همه چی عادی شد به ظاهر ولی نه اون پدر/ پدر سابقم بود ونه آدرینا حافظه اشو به دست آورد هیچوقت نمیذاشت بهش نزدیک بشیم یکسال بعد از این ماجراها شرکت به کلی نابود شد پدر ضرر بزرگی کرده بود و رقبا از موقعیت استفاده کردن همه چی رو باختیم هرچی با زحمت پدر به دست اومده بود تمام دارایی پدرم به حراج گذاشته شد باورم نمیشد روزی که وسایلای که مادرم با سلیقه خریده بود دارن بار کامیون میکنن.کمر پدرم خم شد و با آخرین ضربه از پا افتاد آدرینام رفت توی تصادف زخم پاش عفونت کرده بود و هیچکس نفهمید شایدم اونم از غصه دق کرد ولی اون که چیزی یادش نبود کاش من رفته بودم به جای اون هرچی مادر جون اصرار کرد بریم خونه اون پدرم قبول نکرد. با ته مونده پس اندازی که براش مونده بود یه آپارتمان کوچیک پایین شهر خریدیم ولی دیگه توان کار کردن نداشت کارش شده بود پشت پنجره اتاق نشستن سیگار کشیدن منم قید درس زدم باید میرفتم سرکار ولی کار نبود دوست نداشتم از فامیل کمک بخوام نمیخواستم آخرین ذره های غرور خودم و پدرم بشکنه بالاخره تو یه شرکت استخدام شدم نه فکر کنید کارمند شدم نه رفتم تو قسمت آبدارخونه کی فکرشو میکرد در عرض یکسال از عرش به فرش برسم غرورمو گذاشتم کنار کار کردم در حدی که خرج غذا و سیگار پدرم در بیارم چندماهی بود که به اون زندگی نکبتی عادت کرده بودم یه روز که رفتم خونه هرچی پدر صدا زدم جواب نداد دیدم جلو پنجره نشسته مثل همیشه رفتم نزدیکش دستمو گذاشتم رو شونه اش ولی خم شد رو زمین نمیخواستم باور کنم تنهای تنها شدم برش گردوندم صداش زدم گریه کردم ولی نفس نمیکشید زنگ زدم اورژانس ولی یه کار بیهوده بود دوساعت قبل تمام کرده بود دیگه اشکی نداشتم واسه ریختن پدرم به خاک سپردیم همه فامیل بودن ولی هیچکس برای همدردی نیومده بود هر کسی به احترام یکی دیگه اومده بود بدم اومد از این همه دورویی دو رنگی نامردی بی پناهی باید میرفتم جایی که هیچ خاطره تلخی برام زنده نشه خونه رو فروختم از مادربزرگ خداحافظی کردم رفتم کشوری که هیچ نشانی از آشنایی نباشه از صفر شروع کردم کار کردم و درس خوندم 4 سال گذشت حالا یه مدرک داشتم فوق لیسانس نقشه کشی از یه دانشگاه معتبر کلی تجربه و مقدار زیادی پس انداز ولی میدونستم هنوز اول راه هستم مردم اطرافم اینقدر خونسرد بودن که منم یاد گرفتم خونسرد باشم یاد گرفتم بی تفاوت باشم یاد گرفتم منطقی باشم تصمیم گرفتم برگردم ایران و یه بار دیگه تو وطن خودم شانسمو امتحان کنم و برگشتم.

 

 

 

نور خورشید که به چشمم خورد چشمامو باز کردم یه لحظه زمان ومکان رو گم کردم یادم نبود که الان تو خونه مادرجون هستم بعد از اینکه موقعیتمو پیدا کردم بلند شدم یه دوش گرفتم رفتم پایین.

 

 

مادرجون و کاگامی رو مبل نشسته بودن مادرجون کتاب میخوند کاگامی هم سرش تو گوشیش بود داشت خبرا رو رله میکرد

 

 

-سلام مادرجون صبح بخیر

 

 

-سلام مادرخوب خوابیدی؟

 

 

-اره مادری خوب خوابیدم 

 

 

-خوبه برو صبحانه بخور آماده هست

 

 

-سلام منم خوبم صبح منم بخیر 

 

 

-سلام کاگامی خانوم نرفتی خونتون دلت اینقدر برام تنگ شده بود میدونستم زودتر میومدما

 

 

-چه خوش خیال یه کم خودت تحویل بگیر من اومدم تو دست از پا خطا نکنی

 

 

- آره صد در صد ارواح دلت

 

 

-چی گفتی؟ اگه راست میگی بلندتر بگو

 

 

داشت میرفت سراغ دمپایی که پریدم تو آشپزخونه 

 

 

ساعت 10 بود که کم کم همه اومدن.اول خاله املی اومد با شوهرش وفرخ و فیلیکس.فرخ 29 سالش و فیلیکس 22 سالشه دانشجوی برق.بعدش دایی وخانمش الیزابت و پسرش جرج اومدن جرج همسن من و یه روزی بهترین همبازی.بعدش فرشیدو نامزدشو رویا بچه های خاله سیما اومدن اومدنشون نه خوشحالم کرد نه ناراحت من روزای سختی بهشون به محبتشون نیاز داشتم نمیدونم شاید توقع من زیاد.آخر از همه خاله سیما وشوهرشون و نادیا اومدن بازار ماچ و بوسه داغ بود .خب خداروشکر انگار همه چی خوبه همه خوشحالن به قول شاعر همه چی آروم من چقدر خوشحالم جان خودم .از میوه خوری یه سیب برداشتم گذاشتم تو بشقاب اروم پوست گرفتم و فکر کردم به کارایی که باید انجام بدم . 

 

 

-تو فکری آدرین جان 

 

 

صدای خالم بود 

 

 

-ببخشید یه کم فکرم درگیر کارامه

 

 

-خب چه خبرچیکارا کردی اونور

 

 

-خبری نبود اقای صدری کار بود و درس و تنهایی

 

 

-آره تنهایی اونور خیلی دردناک با اون دخترای خوشگلی که داره 

 

 

باز این کاگامی مثل قاشق نشسته پرید وسط البته اینارو آروم کنار گوشم گفت

 

 

-به پای دخترای ایرونی که نمیرسن اومدم ایران دردتنهایی رو با دخترای ایرانی هم تجربه کنم از قدیم گفتن چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

 

 

بیچاره قرمز شد بلند شد رفت.دیدم همه دارن نگامون میکنن یکی با لبخند یکی بیتفاوت یکی با اخم مهم نبود بذار فکر کنن پیش خودشون 

 

 

نمیتونستم بیشتر از این میان جمع باشم رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم یه پیراهن مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم موهامو مرتب کردم عطر زدم عینکمو برداشتم رفتم پایین یه عذرخواهی کردم و بهانه اینکه دوستم تماس گرفته در رابطه با کار جیم زدم.

 

 

احساس آزادی بهم دست داد.از در باغ زدم بیرون داشتم قدم میزدم صدای حرکت اروم یه ماشینو رو پشت سرم شنیدم که یه موزیک تند از تو ماشین پخش میشد.و صدای جیغ و شادی چندتا دختر ماشین کنار من رسیده بود. سنگینی نگاشون رو خودم حس کردم. برگشتم نگاه کردم دیدم 4 تا دختر خوشکل وشیطون تو ماشین دارن منو نگاه میکنن

 

 

 

-ببخشید اقای زورو شما مال این محل هستید؟

 

-با من بودید؟

 

-په ن په با روح اقاجونم که لباس زورو پوشیده پشت سرت وایساده مزاحم ما نشی

 

خنده ام گرفت از این همه سرتق بودنش

 

-خب جواب ندادیا مال این محله هستید؟

 

-آره کاری داری؟

 

-آره نیست سر به زیری میخوام آمارتو بگیرم بیام خاستگاریت... ادامه دارد

واسه بعدی نظر خوب می‌خوام چون تازه داستان داره جذاب میشه😊

بگین این خانوم گل کی بود؟

نظررررررر فراموششششش نشههههه 🙏